راه شب

شعر

راه شب | مهر ۱۴۰۵

هاتف
راه شب شعر

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

ماه به تحسین آمد

آنقدر ماه شدی، ماه به تحسین آمد
خرمن موی تو را ، مهر به آذین آمد
بزم شعر است بریز از لب خود شهدو عسل
وندر این بزم به تحسین تو، پروین آمد
زده ام تیشه به دل، از غم هجر تو دلا
که به تسکین دلم، یار چو شیرین آمد

تا سحر با قلم از روی تو بودست سخن
که به شکرانه پگاهم سر بالین آمد
چیدم از دست غزالی،غزلی عطرآمیز
که ز دیوان دلم نعره ی تحسین امد
هاتف



تاريخ : پنجشنبه سی ام مهر ۱۴۰۵ | 10:25 | نویسنده : هاتف |

ماه‌بانوی غزل

ماه‌بانوی غزل! با این همه افسونگری
برندار از آبشارِ گیسوانت روسری

بر لب دریای اشکم نازنین کمتر بپیچ
تا ببینم این تو هستی یا گل نیلوفری

تا بخواهم زل زنم بر آهوان دیده ‌ات.....
می‌خورم از مژّه‌های دل‌سیاهت توسری

من به چین گیسوانِ تو اسیر افتاده‌ام
کو طلایی شانه‌ای تا وا نمایم معبری

ای شبم سرشار از شط شراب چشم تو
من نمی‌گویم، که دنیا گوید امشب محشری

این همه خواهان مگر روی زمین کم داشتی
کین چنین در آسمان پیدا نمودی مشتری

شاعران هر یک تو را با شعر خود سنجیده‌اند
در دل آیینه‌ام اما تو چیز دیگری

ای به قربان خطوط ابروان دلکش‌ات
بر همایون تا به کی آخر نگاه سرسری!



تاريخ : پنجشنبه سی ام مهر ۱۴۰۵ | 6:48 | نویسنده : هاتف |

کاش میشد

کاش میشد که تو را مثل طلا آب کنم
بتراشم بدنت را اثری ناب کنم

قابی از چوب منبت بزنم دور تنت
نقش اندام تو را داخل آن قاب کنم

بگذارم به سرت تاج طلا کوب شده
و به گیسوی تو یک شاپرہ قلاب کنم

بکشم طاق عقیقی به خم ابرویت
تا که ابروی تو را جلوہ محراب کنم

نوری از پرتو خورشید به چشمت بزنم
برق چشمان تو را تابش مهتاب کنم

هر چہ شیرینی دنیاست بهم آمیزم
شهد لبهای تو را طعم شکر ساب کنم

و به بالای لبت خال سیاهی بزنم
تا که این منظرہ را کامل و جذاب کنم

بعد از آن، در رخ تو محو تماشا بشوم
با خیال نفست چشم خودم خواب کنم

مثل بت، زیر قدم‌های تو من سجدہ زنم
بت پرستی ز تو را بین همه باب کنم



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۵ | 4:29 | نویسنده : هاتف |

لبخند بزن

ای ناز تُ تا نیمه‌ی پاییز رسیده!
ای سرخِ لبت با میِ لبریز رسیده!

زلف تُ هواخواه کدامین شبِ ابری ست
کاین گونه پریشان و غم‌انگیز رسیده

زیباتر از آنی که رهایت کنم، اما
دیر آمده‌ای ، دوره‌ی پرهیز رسیده!

جان و تن من امت پیغمبر دردند
بر من دم ویرانگر چنگیز رسیده

ای قونیه تا بلخ به غوغای تُ مشغول!
بشتاب که شمس تُ به تبریز رسیده

لبخند بزن، لب که به هم می‌زنی انگار
یک سوره‌ی زیبا به خطی ریز رسیده

💙💙💙



تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۵ | 4:17 | نویسنده : هاتف |

بیا مهمان حافظ شو

شمال و جنگل و کلبه فراهم کردنش با من
حریرِ سبزِ شالی خیسِ نم نم کردنش با من

گُلِ رنگین کمان در انتهایِ کوچه باغِ ابر
به استقبالِ تو سر تا کمر خم کردنش با من

اگر سردت شده روشن کن آغوشِ اجاقم را
برایِ شعله ای بوسه مصمم کردنش با من

عجب قندِ سمرقندی، عجب چایِ بخارایی
بیا مهمانِ حافظ شو، غزل دم کردنش با من

بزن لبخند در آیینه تا از شب بیاویزم
خودت ماهم شوی از ماه، رو کم کردنش با من

برقص و درهم و برهم بریز ابریشمِ مویت
چنین آشوبِ دلخاهی منظم کردنش با من

مرا با خود ببر تا جاذبه، با سیبِ حوایت
دلی سر به هوا این گونه، آدم کردنش با من

تو مو خرمایِ زیتون چشمِ لب انجیرِ من باشی
در این بیتِ مقدس وصفِ مریم کردنش با من

لبی تر کن، معطر کن هوایِ باغِ جانم را
هزاران برگِ گُل شادابِ شبنم کردنش با من

اگرچه هر درود آغازِ بدرود است و دلتنگی
بیا کارت نباشد چاره یِ غم کردنش با من

خیالی بود اگرچه این غزل اما خیالی نیست
تو باشی اینهمه رویا مجسم کردنش با من




تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۵ | 5:32 | نویسنده : هاتف |

چون ماه زیبایی چقدر


گفت: در آغوشِ من از عشق، شیدایی چقدر؟
گفتمش:در عاشقی تو مثل رؤیایی چقدر؟

بود در آیینه او غرقِ تماشای خودش
زیر لب گفتم نگارا وَه فریبایی چقدر؟

وقت دلتنگی دمی گر او رسد روز وصال
غرقِ صبرم در رهِ هجران، شکیبایی چقدر!

گفت: سهمم از دلِ تو چیست؟ گفتم: عشقِ پاک
تو ندانی در دلم چون موج دریایی چقدر؟

جز غمِ دوری، چه دیدی در رهِ این عشقِ ناب؟
این غمِ هجران بَرد دل را به رسوایی چقدر؟

گفت: آیا در دلت جایی برایم مانده است؟
گفتم: از آنِ توأم، ای عشق، تنهایِی چقدر!

عشق آمد پرده از اسرارِ پنهانی گرفت
پیشِ چشمانِ تو، این سِرّ شد تماشایی چقدر!

شعله‌ی هجران مرا خاکسترِ عبرت نمود
در چشمِ عاشقان چون ماه زیبایی چقدر

#مینـو_پنــــاهپـور
‌‌‌‌‌



تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۵ | 4:13 | نویسنده : هاتف |

ناز کن


لمس موهای لطیفت آرزوی شانه هاست
لحظه ای با تو نشستن بهتر از افسانه هاست

علت هر پیله ای را پاره کردن عشق توست
پیش چشمانت پریدن حاجت پروانه هاست

بس که زیبایی تمام شاعران عاجز شدند
از تو گفتن یا نوشتن چالش پرچانه هاست

کار و بار شهر را تعطیل کرده یاد تو
فارغ از یاد تو بودن رونق میخانه هاست

از خدا چیزی نمیخواهم به جز آغوش تو
در وطن آرام بودن حسرت بیگانه هاست

گرچه آغوش کم من لایق وصل تو نیست
گنج را در خود نهفتن عادت ویرانه هاست

ناز کن...تک دختر رویایی دنیای من
دلبری کردن فقط شایسته ی دردانه هاست

فکر کن در خانه باشی من بیایم بعد کار
بوسه ای داغ از لبانت بهترین عصرانه هاست

توی چادر یا کپر هم می شود خوشبخت بود
هر کجا باشی یقینا عاشقی در خانه هاست

بعد تو مردم مرا این طور یادم می کنند
شاعر بیچاره را.... دیوانه ی دیوانه هاست

#حمیدرضا_گلشن



تاريخ : یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۵ | 6:5 | نویسنده : هاتف |

با خیال تو خوشم

تمام شعر من تویی دقایقی که نیستی
من از حضور تو پُرم موافقی که نیستی؟

دوباره رود می‌شوم برای لمس‌کردنت
تو را شبیه می‌کنم به قایقی که نیستی

تو عاشقی تو فارغی، عذاب می‌دهی مرا
نشسته‌ای به باورم شقایقی که نیستی

بنازم آن دو چشم بد خمار شوخ و مست را
حکایتش جنون شود و عاشقی، که نیستی

چقدر در مسیر عشق حرف زندگی زدی
کشانده‌ای مرا به آن مناطقی که نیستی

تمام می‌شود سخن به نام عشق، جانِ من
که با خیال تو خوشم دقایقی که نیستی!

#مریم_محبوبی



تاريخ : شنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۵ | 18:21 | نویسنده : هاتف |

باور می چینم

قبیله وحشی حواسم را
رام کن
رگ هایم
به گُر گرفتگی
زبانه می کشد
گونه هایم گلبرگهای آتشند
بگذار یک دل سیر بمیرم
با استعاره های آغوشت
مگر یک بوسه چند آفتاب
در کوره دارد

آغوشت
جای دنجسیت برای مردن
که من سالهاست
در رویای تو
لب به لب
رگ به رگ
نفس به نفس
باور می چینم
و در تیک و تاک
نبودنت
هزار بار میمیرم

پریسا سیروس



تاريخ : شنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۵ | 11:15 | نویسنده : هاتف |

نازت به جانم میخرم

یک شبی درکلبه ای باشم توباشی دلبرم
کس نباشدپیش ماتنها تو باشی در برم

ای که هستی جان من وصلت شده اذکارمن
تا به وصلت من رسم از هرچه دارم بگذرم

ترک جنّت میکنم سوی تو من پر میکشم
گر به آغوشت کشی یک شب مرا مه پیکرم

ناز تو دل میبرد من را هوایی میکند
تا توانی ناز کن نازت بجانم میخرم

آتشی برپا کنم از عشق سوزانم چو گُر
با هزاران دلبری از دلبرم من دل برم



تاريخ : شنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۵ | 4:52 | نویسنده : هاتف |

عشق یعنی...

عشق یعنی غزل چشم تو را بوییدن
جرعه جرعه تب دستان تو را نوشیدن

زیر باران برویم رقص کنان شعله کشان
و لب خیس تو را با هیجان بوسیدن

عشق یعنی تو بخندی و دلم غنج رود
سیب را از لب حوایی تو دزدیدن

دل هر جایی من پیش کسی سجده نکرد
جز تو و چشم تو و پیش رخت لغزیدن

تو بهار منی و بی تو سرانجامی نیست
این غزلهای مرا وقت زشاخه چیدن

عشق یعنی که پر از حادثه ی شعر شدن
و تماشای تو را بی سر و پا رقصیدن

#رضا_قریشی_نژاد



تاريخ : جمعه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۵ | 23:5 | نویسنده : هاتف |

کندوی لبت

دوست دارم تپشی ، بر ضربانم بدهی
باز با هر نفست ، روح و روانم بدهی

بهرِ درمانِ پریشانیِ من با دلِ خود
بر مداوای دلم ، چاره نشانم بدهی

صیدِ زخمی شده‌ام ، کاش به دادم برسی
تیرِ آخر بزنی ، یا که امانم بدهی

باز باران زده چشمی نگران ، چتر به دست
بسته‌ام بارِ دلم ، تا به خزانم بدهی

یادِ آن کوچه و آن رهگذرِ خسته بخیر
یادِ آن پنجره با عشقِ عیانم بدهی

تا که خلّاق شوم ، واژه بریزم به غزل
قوّتی بر سخن و قوتِ زبانم بدهی

جای صد بوسه‌ی شیرین ز لبت ، می‌خواهم
شهد کندوی لبت را ، به لبانم بدهی

می‌شود عاشقِ من باشی و پا پس نکشی
یارِ فرزانه شوی ، عمرِ جوانم بدهی




تاريخ : جمعه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۵ | 6:16 | نویسنده : هاتف |

باغ چشمانت

با تـو ای آرام جـانـم میشود تنهـا شوم
راهـی یک عشق زیبـا و پـُر از رویـا شوم؟

من بگیـرم دستهـایت را بـه دستِ باورم
فارغ از غم های این دنیای پُرسودا شوم

همچو پروانه بچرخم گِرد روی چون گلت
مونست هرلحظه و هر جای این دنیا شوم

باغ چشمانت همیشه پُر بهار و پُر گل است
در میـان بازوانـت ، مست و بی پروا شوم

از کـرانـه تا کـرانـه عشق می ورزم به تـو
گرشوی محبوبِ من شادان ، سوی فردا شوم

با بهـانـه ، بی بهانـه هی شوم دلتنگ تـو
تـوی چشمـانِ نجیبت یک مـهِ زیبـا شوم

#امیربیصدا



تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۵ | 23:12 | نویسنده : هاتف |

کنسرت هیاهو

توی چشمان تو کنسرتِ هیاهو برپاست
دو غزل، قصّه ی رم کردنِ آهوبرپاست ...

در اشاراتِ شفابخشِ غزلخوانی ِ تو
حکمتِ شرقی وگفتار ارسطو برپاست

مجلسِ چشمِ تُرا فرصتِ خاموشی نیست
دائما زمزمه ی جنبل وجادو برپاست !

شب به شب میشکند شیشه ی سرشارِ غزل
شور آشفتگی و شورشِ گیسو برپاست

دف زنان،شب شکنان، رقص کنان،باده کِشان
دم به دم هوهوی مستانه ی یاهو برپاست

می توان طولِ جهان را نفسی آمد و رفت
تاکه در فاصله ی ما پُلِ ابرو برپاست

از فریباییِ تو یک سرِ مو پیدا شد
از ازل تا به ابد، فتنه ی آن مو برپاست..!

#یدالله_گودرزی



تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۵ | 19:45 | نویسنده : هاتف |

رنگین کمان پوشیدنت

حسرتی شد بر دلم با یک نفس خندیدنت

همچو پروانه به طرف بوستان رقصیدنت

خواهمت گل در کف و می در بر و معشوق رام

وه چه میچسبد ترا این گونه در بر دیدنت

هر"" پگاه"" من چو با نام تو خوشبو میشود

کاش سیرابم کنی از خویش ، با بوسیدنت

من گناه آلود چشمان تو هستم نازنین

بسته ام امید بر هر آینه بخشیدنت

با حریر شعرهایت مو زمن پنهان مکن

دوست دارم با غزل رنگین کمان پوشیدنت

هاتف

1405/07/22



تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۵ | 6:19 | نویسنده : هاتف |

تو می‌ماندی اگر...

تبِ انگورِ لب‌هایت اگر مشروب‌تر می‌شد
دلِ دیوانه‌ام با بوسه‌ای مجذوب‌تر می‌شد

تو وقتی در هم‌آغوشیِ من آرام می‌خفتی
دلِ طوفانی‌ام در سینه‌ام آشوب‌تر می‌شد

نگاهت لشکرِ چنگیز بود و وقتِ خندیدن
خراسانِ دلم در عشقِ تو مغلوب‌تر می‌شد

درونِ سینه‌یِ دیوانه‌ام در وقتِ تنهایی
نگاهِ ابری‌ام با اشک‌ها مرطوب‌تر می‌شد

به جرمِ عاشقی رویِ صلیبِ شانه‌هایِ تو
تنِ دیوانه‌ام در دستِ تو مصلوب‌تر می‌شد

تو می‌ماندی اگر، با عطرِ آغوشِ تو این خانه
برایم از بهشتِ جاودان محبوب‌تر می‌شد



تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۵ | 5:20 | نویسنده : هاتف |

تمنای وصال

غزلی تازه از آن دلبر اخمو بنویس
از غم و دلهره ی عاشق ترسو بنویس

یا کمی نرم و لطیفش کن و با احساست
از فریبایی دیدار من و او بنویس

یا پر از وسوسه از جنس فریدون و فروغ
از تمنای وصال دو پرستو بنویس

شده ام کودک بی تاب، بغل می خواهم
کمی از حال خراب من کمرو بنویس

روسری از سرش افتاد و جهان عاشق شد
خطی از معجزه ی پیچش گیسو بنویس

با نگاهش، من مغرور به دام افتادم
دو سه بیتی هم از آن چشم چو آهو بنویس

بوی پیراهن او بُرد مرا شهر به شهر
باز از آن یوسف دلها، گل خوشبو بنویس

تو زبان من آشفته ی عاشق باش و
همچو حافظ غزلی ناب و دو پهلو بنویس

💙💙💙



تاريخ : سه شنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۵ | 5:39 | نویسنده : هاتف |

عشق خط قرمز نیست

شهر آشوب تر از خال لبت ، هرگز نیست
بغلم کن و بگو عشق خط قرمز نیست

به جهنم که دل از بوسه ی تو کافر شد!
بخدا سجده بجز بر لب تو جایز نیست

رک بگویم که بدون تو سقوطم حتمی ست
راز این مرگ که در آینه ها بارز نیست !

گر چه پیمان شکنی شیوه ی مه رویان است
بی وفایی تو در عاشقی ام نافذ نیست

بخدا وصف لب تو همه را شاعر کرد
شاعر "دُرج عقیق تو" ، فقط "حافظ" نیست !

فرض کن آن لب خونریز ، حریفی ست قُدَر
لبم از "بوسه ربایی" لبت عاجز نیست

بیش از این ، تا که هوا پس نشده فکری کن
بغلم کن و بگو عشق خط قرمز نیست.



تاريخ : دوشنبه بیستم مهر ۱۴۰۵ | 5:37 | نویسنده : هاتف |

ماه چشمان تو

سخت بیمارِ غمِ عشقِ تـو هستم، اما
دلـم از جـامِ لبـت شـوقِ مـداوا دارد

ماهِ چشمانِ تو بر جان و دلم می تابد
رقصِ مَه در شبِ یک برکه تماشا دارد

بعدِ یک عمر جدایی زِ تو و عشق هنوز
جلوه‌یِ عشقِ تو در قابِ دلم جا دارد

بـه امیدی کـه تو را باز ببینم ، دلِ من
همچنان چشم به ره، دیده‌یِ بینا دارد

با مبارک قدمت ، شاعرکِ خسته‌یِ دل
واژه‌ها در بَـر و یک طـبعِ شکوفا دارد!

عاشقت تا که فدایِ تو وچشمِ تو شود
سر و جان ودل و دین، جمله مهیا دارد



تاريخ : یکشنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۵ | 5:45 | نویسنده : هاتف |

خاتون من

شهر آشوب و پریوش پیکری ، خاتون من
لعبتی ، مغروری و یغماگری ، خاتون من

گلعذاری ، مهوشی ، سیمین بری ، شکر لبی
ای دو چشم مست تو همچون پری ، خاتون من

گوهر دردانه ای ، طنازی و زیبا رخی
هم دلارامی و هم افسونگری ، خاتون من

قهقه مستانه ی کبک خرامان بهار
یا چکاوک های خوش بال و پری ، خاتون من ؟

سرو گل اندام هم ، با چون تویی مانند نیست
دلفریبی و پر از شور و شری ، خاتون من

جرعه جرعه باده ی مهتاب را سر میکشی
مست تر از غنچه ی نیلوفری ، خاتون من

نام زیبای تو شد ، تکیه کلام ماندگار ،
در رُمان ِ شیوه های دلبری ، خاتون من

ای طرب انگیزتر از جلوه ی رنگین کمان
عطر جانبخش گلاب قمصری ، خاتون من

چارده قرن است ، که آشفته ی چشمت شدم
ای بت بی رحم اگرچه کافری ، خاتون من

پیش چشمانت کم آوردم ، کمی رخصت بده
لامروت ! از زلیخا سر تری، خاتون من

دوست دارم با ترانه آخرین بیتو بگم
قول میدی هرگز از پیشم نری ، خاتون من ؟



تاريخ : شنبه هجدهم مهر ۱۴۰۵ | 5:6 | نویسنده : هاتف |

تو حوای منی

دلبرم قلب مرا دائم جوابش می کند.
چشم بی خواب مرا هر شب پر آبش می کند.

هر رقیبی راکه جان من به آتش می کشد.
مهربان می خواند و جانم صدایش می کند.

التماسش می کنم جانا تو حوای منی!
هر کسی را پیش من آدم خطابش می کند.

من به دستانم ستون عشق و اوبا یک تبر.
من بنایش میکنم او هم خرابش می کند.

هم خیالم می رود تا بوسه بر پیشانیش.
هم عرق پیشانی از شرم گناهش می کند.

بهر درمان دلم هر دم دوایی خواستم.
بی وفا می بینمش با سم علاجش می کند.

ای خدا رحمی خلاصم کن مرا کین بی وفا.
جان به دستش گر دهم در دم خلاصش می کند.

گفتمش رنجم مده دل سرکش است و پر غرور.
گفت بی صبری نکن عشقم براهش می کند



تاريخ : جمعه هفدهم مهر ۱۴۰۵ | 11:49 | نویسنده : هاتف |

دوباره سیب و غزل

دوباره سیب و غزل، من گناه می‌خواهم
دلی دچار تو و سر به راه می‌خواهم

دوباره اینکه تو حوا شوی و من آدم
و باز لذت یک اشتباه می‌خواهم

همیشه چشم تو را شاعرانه می‌نوشم
که با تو من غزلی رو به راه می‌خواهم

پناه خستگی من! بمان و با من باش
میان این همه طوفان، پناه می‌خواهم

تو عاشقانه‌ترین رکعت غزل هستی
برای خواندن تو قبله گاه می‌خواهم

دوباره وسوسه ناز چشم تو بر پاست
دوباره سیب و غزل، من گناه می‌خواهم



تاريخ : پنجشنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۵ | 7:56 | نویسنده : هاتف |

 یک فنجان نگاهم کن

هر لحظه میچینم برایت بغضِ #کالم را
پُر میکنم از میوه ی احساس شالم را

امروز و فردا احتمالِ سیل و طغیانست
جدی بگیر ای شهر باران خیالم را!

سر می روم از روزهای سردِ دلتنگی
تقویم ها تحویل می گیرند سالم را؟؟

گاهی برای شاپرک ها شعر می خوانم
دیوانه تر ها خوب می دانند حالم را!

لبریزِ حسّ نابِ پروازم ولی افسوس
زنجیرِ تلخِ خاطراتم بسته بالم را

پروردگارا آتنا دلشوره ی کمتر!
امشب اجابت کن دعاهای محالم را

مهمانِ قلبم باش،یک فنجان نگاهم کن
تا حَل کنم در قهوه ی چشمِ تو فالم را

"من دوستت دارم عزیزم"،دوستم داری؟
تکرار کن بخشِ نخستینِ سوالم را!


#مارال_افشون

💙💙💙



تاريخ : سه شنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۵ | 7:11 | نویسنده : هاتف |

من بوسیدمش..

در خواب دیدم دلبرم ، خندید و من بوسیدمش
آرام چون پروانه ای ، رقصید و من بوسیدمش

همپا شدم با گام او ، با ناز و با ایهام او
با نم نم آوازها ، چرخید و من بوسیدمش

در دشت و صحرای دلم ،امید بارش داشتم
چون نرگسی در سینه ام ، روئید و من بوسیدمش

گفتم فدایت جان من، کی می‌شوی مهمان من
آهستہ در رویای من ، لغزید و من بوسیدمش

با تاب گیسویش زدم ،چرخی چو موجی پرتپش
در دیدہ ام دلبستگی را ، دید و من بوسیدمش

رفتم کمی مستی کنم ، تا اوج همدستی کنم
در جام احساس اندکی ، جوشید و من بوسیدمش

تردید کردم در غزل، در بیت‌های بی مثل

مشتی غزل در دیدہ ام، پاشید و من بوسیدمش

مژگان زیبایش کمی، لرزید با جامی دگر
گفتم که بد مستی نکن، نشنید و من بوسیدمش...

💙💙💙



تاريخ : سه شنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۵ | 6:32 | نویسنده : هاتف |

تو از آغوش پاییزی

شدم درگیر چشمانت، تُ از آغوش پاییزی
تُ حتی باخیالت هم، به فکرم شعر میریزی

منم که تند و بی پروا برایت شعر می‌گویم
تُ هم بر عکس من هستی شدیداً اهل پرهیزی

برایت شعر میسازم تمام خاطراتم را
تُ خیلی ساده می‌گویی عجب شعر غم‌انگیزی

نگاهت آتشین باشد،دلت مانند یک برکه
گره در دست تُ مانده که ذوقم را برانگیزی

بیا خوبی کن و یکبار،صرف از فعل رفتن کن
چه بگریزی زِ ابیاتم که بر زخمم نمک ریزی

عجب چشمی تُ داری که برایش شعر میسازم
تُ هم در جام من هر دم غمی روی غمی ریزی

#حیدریغما



تاريخ : سه شنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۵ | 0:28 | نویسنده : هاتف |

دور نباش

دور نباش حتی همین قدر که...
از تو تا من،
در یک پیراهن فاصله هست!
کاری نکن
دوستت دارم هایمان را گم کنیم!
دور نباش
در این دنیای کوچک
در این آغوش دنج!
نزدیک تر باش،از روح به جان،
نزدیک تر باش،از جان به تن،
نزدیک تر باش،از تن به من!
تو،خود من باش!

#حامد_نیازی



تاريخ : یکشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۵ | 5:37 | نویسنده : هاتف |

این شعرها تویی

چه کسی می توانست
مثل من
تو را
توصیف کند ؟

این شعرها ، تویی
تقصیر من نیست
اگر تو
ذاتا ممنوعه ای

بگذار اجازه ی چاپ ندهند
شعرهایی که برایت گفتم
در حافظه ی مردم
منتشر خواهد شد
و جاودانگی
جاودانگی ست
چه در تاریخ
چه در یک دفترچه

همه ی تو
جز نامت
در این شعرهاست

یک روز
همه
تو را خواهند شناخت
و اگر هم نشناسند
به “ تو ” ی این شعرها
حسادت خواهند کرد

#افشین_یداللهی



تاريخ : شنبه یازدهم مهر ۱۴۰۵ | 16:35 | نویسنده : هاتف |

بیا مهمان چشمم کن

بیا ماه دلم شیرین کنم فنجان فالت را
از این در ماندگی راحت کنم امشب خیالت را

نگاهم قهوه‌ی تلخ‌ست و شاید می‌کند روشن
همان تقدیر گم گشته میان ماه و سالت را

بیا شور و نشاط عشق بر پاکن تماشا کن
بگیر از دست طالع بین جواب هر سوالت را

کلاغ حادثه را پر بده از باغ پاییزی
تماشا کن طلوع مهر و باغ سیب کالت را

قناتی سورساتی چشمه‌ی آب حیاتی تُ
لبم تَر کن ببخشم جرعه‌ای آب زلالت را

بیا و بازی امروز و فردا را نکن با من
بزرگی پیشه کن امشب نشانم ده کمالت را

نسیمی از شمال و شور حال و نم نم باران
دلم می‌خواست آن سرسبزی باغ شمالت را

کنار سفره‌ی شعرم بساط عاشقی بر پاست
بیا مهمان چشمم کن دو چشم چون غزالت را



تاريخ : شنبه یازدهم مهر ۱۴۰۵ | 12:22 | نویسنده : هاتف |

بس که خوبی

تا نگاهم می کنی هنگام رفتن می شود
حرفها مانده به دل، کی وقت گفتن می شود؟

لحظه ی بوسیدنت حرفم به لب ناگفته ماند
با خودم گفتم که عشقت قسمت من می شود؟

در دل دریایی ات داری صدفها بی شمار
غرق مروارید، شبهای تو روشن می شود

بر سر راهت هزاران خسته دل در انتظار
بس که خوبی هرکسی مشتاق دیدن می شود

گرچه می دانند پایانش فقط پژمردن است
عشق پاییزی نصیب باغ و گلشن می شود

هرکسی که عاشقت شد خیره در آیینه ها
مثل من آن وقت او هم بهترین زن می شود



تاريخ : پنجشنبه نهم مهر ۱۴۰۵ | 5:43 | نویسنده : هاتف |

من عاشق پاییزم


بنگر که خزان آمده فصلی که فریباست
پاییز بها ریست دل انگیز و چه زیباست

من عاشق پاییزم و سرمست خزانم
بگذار بگویند .. که او عاشق رویاست

گویند غمین است خزان .. باور من نیست
زیبایی این فصل .. رها سازی غمهاست

در فصل خزان ..عشق شکوفد به دل و جان
زان نقش دل آرا که بر آن دامن صحراست

خالق چه فریبا .. به جهان نقش نماید
فریاد من و دل .. همه جا ذکر خدایاست

نقاش طبیعت .. چه کشد بر دل این دشت
طرحی چه دل انگیز ..به هر سوی و بهر جاست

#علی_اکبر_خلیلی




تاريخ : چهارشنبه هشتم مهر ۱۴۰۵ | 5:55 | نویسنده : هاتف |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
یف