مجنون چشمانم تُ را لیلا کند روزی
آغوش دلتنگم تُ را پیدا کند روزی
این کوچه با گنجشکها، یاس و اقاقیها
جشن ملاقات تُ را برپا کند روزی
دریای چشمان تُ ای آبیترین احساس
این قطرهی جوینده را دریا کند روزی
هر چند در ابراز عشقت اهل حاشایی
آه و نگاه من تُ را شیدا کند روزی
از وسعت جغرافیای شعر بیرونی
شاید خدا حُسن تُ را معنا کند روزی
این دردها و نالهها، این سوز پایا نیست
از رقص شادی شاپرک غوغا کند روزی
از گوشه چشم تُ من فهمیدهام این دل
با عشق پشت غصهها را تا کند روزی
گر نام تو در شعر بیان شد ، شده باشد ...
این عشق اگر فاش و عیان شد ، شده باشد ،
بر مستی دل خرده مگیرید ، که مستم ..
مخمور تو گر باده کشان شد ، شده باشد ،
در وادی مستی همه عشاق به رقصند ..
گر یار تو ، مجنون زمان شد ، شده باشد ،
پیچیده تر از موی تو ، فریاد دل ماست ..
گر چشم ترم ، اشک روان شد ، شده باشد ،
یک گل به دلم دارم وُ ، صد غنچه به لعلش ...
در باغ اگر فصل خزان شد ، شده باشد ،
یک چشم زدن از تو نخواهم که جدا شد ...
گر ِسِرِّ من از چشم عیان شد ، شده باشد ،
مجنون نتوان بود به شوریدگی من ...
از حال دلم ، دل نگران شد ، شده باشد ،
مجنون توام ، بند توام ، مست تو هستم ...
دیوانه اگر ، بند و عنان شد ، شده باشد ،
در خلوت دل چشم به تو دوخته ام من ...
گر عاشق تو بی دل و جان شد ، شده باشد ،
افزون طلبی نیست که #راحم شده سرمست ...
این عشق اگر ، بار گران شد ، شده باشد ،
#راحم_تبریزی
ای شعرِ من از نم نم آواز دو چشمت
آغاز سخن بسته به آغاز دو چشمت
آمیزه ای از شعر تر حافظ و سعدی ست
این فتنهٔ خاموش به شیراز دو چشمت
تار است مفاهیم پریشان دو زلفت
ناب است مضامین غزلساز دو چشمت
در دیدهٔ ناباور من این همه آشوب
یا از دو لبت، یا دهنت، یا ز دو چشمت
عمری ست که رندان جهان خانه به دوش اند
از حادثهٔ خانه برانداز دو چشمت...
#سعید_بیابانکی
.تو را در نوشتههایم،
تو را در نقاشیهایم،
تو را در ترانههایم
و تو را در حرفهایم
پنهان خواهم کرد...
باور کن!
تو خواهی ماند
و کسی نخواهد دانست
و کسی تو را نخواهد دید
و تو در
چشمهای من
زندگی خواهی کرد...
#ازدمیر_آصف
درپس هر خنده ات مشتاق تر پهنای چشم
خنده ات دل می برد از نرگس شهلای چشم
پابه پایت می ستایم قد و بالای تورا
شورمستی می تند در شیشه ی پیدای چشم
آینه در آینه نوبت به نوبت دم به دم
مزه کردم قامتت را درشب تنهای چشم
درنگاهت صد هزاران نوشکوفه ازحیا
بی حیا می چیدمت با قدرت اعلای چشم
بارش موی تو را بر ابروانت دیده ام
بافه بافه می خرد ناز تو را فردای چشم
من به پابوست کشیدم ناله های زار را
چشمکی مستانه از افسانه ی غوغای چشم
نور چشمانت چه برقی در نگاهم می زند
این چنین افسونگری کی کرده است دنیای چشم
می توانم با نگاهم بوسه بر جامت زنم
ماه من باشی که آیی در تب زیبای چشم
در سیاهی دوچشمم پیکرت باشد عیان
کاش می شد من ببوسم نور استیلای چشم
چرخش پروانه را بر دور شمعی دیده ای
می تند دور تنت بادام خوش گویای چشم
تو مگر شهدی درون کاسه ی چشم حکیم
که چنین دل می بری از روزن رسوای چشم
می نویسم خانه خانه از چکیدنهای تو
در درون کاسه ی شیدای وانفسای چشم
#حکیمه_کهساری
آمدی! به به! درخت پیر غافلگیر شد
نیمه ی دی ماه دستانش پر از انجیر شد!
شاخه اش با توت شیرین لبت پیوند خورد
یک درخت تازه در کل جهان تکثیر شد!
تاری از موی طلایت رفت لای دفترم
" برگ زر" نام جدید ِکاغذ تحریر شد
تا کشیدی دست روی قدمت معماری ام
هر ستون از تخت جمشید ِتنم تعمیر شد
رد شدی با خنده ات از چار راه شهر عشق
این خیابان، خالی از دلشوره ی آژیر شد
از همان آغاز، گیسوی بلندت شعر بود
مدتی در خواندن این مثنوی تاخیر شد
" آمدی جانم به قربانت" به لطفت باز هم
زندگی کردم ، تلاش مرگ بی تاثیر شد!
#محمد_علی_نیکومنش
کاری به جز شعرم ندارم، کارو بارت چیست؟
من اهل دردم! راستی، نام دیارت چیست؟
پر کرده ای هر واگنی را با هزاران قلب !
منظور از این حجم مسافر در قطارت چیست؟
بی قرص های " شب به خیر" ت ،زود می میرم
از من که معتاد تو هستم، انتظارت چیست؟!
مانند عطری خوش نشستم روی دامانت
راه نفوذم در لباس دگمه دارت چیست؟
مژگان تو رگبار بسته هرخیابان را
جنس مهمّات ِسپاه بی شمارت چیست؟
تسخیر کردی سرزمینم را به لبخندی
فتحی چنین آسان! مدال افتخارت چیست؟
زيتون سبز چشم هایت شهره ی عام است
راه میانبر سمت باغ " رودبار" ت چیست؟
من پای تا سر مهرم و ایل و تبارم عشق
دیگر چه می پرسی که نام مستعارت چیست؟
#محمد_علی_نیکومنش
وقتی که چشمانم به تُ هر بار میافتد
قلبم شبیه ساعتی از کار میافتد!
از مردنم ترسی ندارم هیچ ، میدانم
با عشق این اتّفاق بسیار میافتد
زیباییات تنها نه هوش از واژهها برده
بی اختیار از دست من خودکار میافتد!
در دوربینم میدرخشد برق چشمانت
خورشید -تا وقتی تُ باشی- تار میافتد!
میخندی و در عکسها بیچارهام کرده
چالی که روی گونهات ناچار میافتد
جز خاطرات ما که رنگ تازگی داشت
هر چیز کهنه، گوشهی انبار میافتد
بر شانههایم تکیه کن! -ديوار یعنی این ...
وقتی به دست بهترین معمار میافتد
بازیگریم و "لحظهی دیدار نزدیک است"
یک بار دیگر صحنه در تکرار میافتد
مرا یک شب از این شبها به صرف عشق دعوت کن
برایت عشق می ورزم تو هم قدری محبت کن
خودت بردار قلبم را برو بازار زرگرها
بگو از حس من بر خود و آن را خوب قیمت کن
تو که هر رقص موهایت کند محشر به پیش من
بیا امشب بکش ما را ولی صبحش قیامت کن
به هراحساس میجوشد نشایدگفت این عشق است
برو آرام عشقت را برایش بی نهایت کن
مرا در بحر آغوشت فقط بفشار غرقم کن
بده از جام لب یک جرعه ی ای یار غرقم کن
به صحن لیسهٔ مریم، کنار کافهٔ گلبرگ
به رخسارم بزن بوسه و در بازار غرقم کن
بزن آتش به شبها با تب چشمانِ افسونگر
مرا در شعلهٔ آن چشم جادوکار غرقم کن
دلم از وسعتِ دوری، شبیهِ ابر باران شد
بیا در عطر موهایت به صد گلزار، غرقم کن
اگر دنیا همه دیوارِ سنگی شد میان ما
بیا با خندهای، از مرز هر دیوار غرقم کن
من از آغاز نامت، عاشقی را تازه فهمیدم
بیا در واژههای ناب این اقرار غرقم کن
چنان لبریز رویایت شدم، کز خویش گم گشتم
مرا در وسعت آغوشِ بیتکرار غرقم کن
به هر سو میروم، عطر حضورت را نمیبینم
بیا در کوچههای خاطره، هر بار غرقم کن
#مریمسپهر
تو را به اندازه ی زخم هایم
آرزوهای نوشته پای کبوتران پیغام بر
رهانیده
رو به آفاقِ دریاها
و سرنوشت کبود این بختِ واژگون
دوست دارم
در گرگ و میش عاشقانه ی این دم
تو را
به اندازه ی تمام وقت های جانَم
خلوت هایَم
لحظه ها و ساعت ها
روزها و ماه ها و سال ها
و قرن ها اگر که روزگار مجال عمر
به باد نه دهد
تو را، تو را به اندازه ی تو
و نه هیچ کس و
هیچ چیز دیگر
دوست دارم
تو را به اندازه ی تو دوست دارم
#عليرضا_پنجه_اي
کرده ام از دستِ ایـن فرهنگ ، " هنگ "
گشته از عشقت دلِ دلتنگ ، " تنگ "
بعدِ «شیرین» شد تب «فرهاد»" حاد "
(این خبر را مرکز امداد ، " داد "
گفـت در پیشت شبی کفاش فاش:
هست گویا معبر خشخاش، خاش!
با عبورت می شود جالیز ، " لیز "
جعفری می رقصد و گشنیز ، " نیز "
بـا نگاهت می زند «عطار» ، " تار "
«مولوی» غش کرده و «گلزار» ، " زار "
می شود در گردنت زنجیر ، " جیر "
می کُند در دست تو کفگیر ، " گیر "
هر که بر اشعار من خندید ، " دید "
می شود با یادِ تو تبعید ، " عید " !
کرد پیشت آدم سالوس ، " لوس "
با تو شب ها می شود کابوس ، " بوس " .
کیمیا کردی و شد شاغول ، " غول "
با کلامت می خورَد «شنگول» ، " گول "
وقت خشمت می شود «تیمور» ، " مور "
رفته «نادر» تا حد مقدور ، " دور "
چون به حرف آیی شود خاموش ، " موش "
گفته هایت را کند خرگوش ، " گوش "
می کُنی از بهر ما اندام ، " دام "
پیش زلفت می شود «خاخام» ، " خام "
این خبر را می زند نجار، " جار "
هست در اطراف تو بسیار ، " یار "
کاسه ات را می زند ابلیس ، " لیس "
( هست بخش دوم ساندیس ، " دیس " )
گشته ام از دست استدلال ، " لال "
رفته گویا از دل «خوشحال» ، " حال
فال فنجان من این بود که شاعر بشوم...
از سر بخت خوشم با تو معاصر بشوم...
دست تقدیر بر این بود که سیمرغ شوی...
من به همراه تو تا قاف ،مسافر بشوم...
هر کسی را که به فکرم برسد بنده ی توست...
آه باعث شدی از عشق تو کافر بشوم...
شاید این گونه خدا خواست مرا "اجر" دهد"...
تا که در فلسفه ی عشق تو حاضر بشوم...
حقم این نیست که یک لحظه نگاهت بکنم؟
یا که در خواب تو یک ثانیه ظاهر بشوم؟
غزل از شرم تمنا به تو مخفی شده تا....
باز من در صدد مصرع اخر بشوم...
روزگارم لحظهای بی خندههای تُ مباد
گرچه از گل خندههایت عشوه میریزد زیاد
بوسههایت توت شیراز و لبت سوهان قم
شربت این عشق را باید چگونه شرح داد ؟
خندههایت تک نوازیهای سهتار ذوالفنون
هُرم چشمانت چو تصنیف بنان همواره شاد
نقش اندامت که نقاشی بهزاد از بهار
خط نستعلیق لبهایت که خط میرعماد
ناوک مژگان تُ شور غزلهای همه
ای تُ مضمون تمام قصههای شهرزاد
در پریشان حالی موهات احساسی قشنگ
پنجه میاندازد از شوریدگی در دست باد
با نگاهت نقل میپاشی به روز لحظهها
با تبسم میکند هر لحظه دنیا از تُ یاد
شور دلچسبی نشسته در نگاه خستهات
روزگارت در پناه اعتبار "وان یکاد"
زندگی بی خندههایت در سراشیبی مرگ
روزگارم لحظهای بی خندههای تُ مباد
زل زدم بر باغ رخسارت بهار آمد بیاد
شانه کردی موج گیسو را سه تار آمد بیاد
از گرامافون شنیدم قطعه ای از رودکی
بوی جوی مولیان و یادِ یار آمد بیاد
"آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا"
چشم خیس و حبس بغض شهریار آمد بیاد
پشت باغ اطلسی با دیدنِ رنگ لبت
شهدِ انگور و انارِ خوشگوار آمد بیاد
مینوشتم پشت میزم از تو و اسطورهها
شرح حالِ چهره هایِ ماندگار آمد بیاد
در خیابانِ نمازی چادر افتاد از سرت
دلگشای حافظ والا تبار آمد بیاد
در غروب جمعه دلگیرم نکن بانو عسل
در نبودت کوچه های انتظار آمد بیاد
#علی_قیصری
دیگر نخواهم گشت عاقل، چای لطفا!
من... یاد تو... افکار باطل، چای لطفا!
تلخ است کام من شبیه قهوه ی ترک
غمباد جا خوش کرده در دل، چای لطفا!
می گردم عمری مثل آهوی پریشان
دنبال تو منزل به منزل، چای لطفا!
دکتر برای درد قلبم نسخه پیچید
بی دارچین، با اندکی هل، چای لطفا!
تو، هم چنان از خاطراتم می گریزی
من، فکر و ذهنم بر تو مایل، چای لطفا!
خم شد غرورم زیر پای بی محلیت
من له شدم، اما چه حاصل؟ چای لطفا!
وقتی که دست از آرزویت برندارد
باید گرفت این قلب را گل، چای لطفا!
دیگر بریدم از تمام دلخوشی ها
مبهوت و گیج و منگ و غافل، چای لطفا!
سیرم من از دنیا و از نامردمی هاش
اصلا کمی زهر هلاهل... چای لطفا!
بعد از این نام تو را شیرین زبان خواهم نوشت ...
خاطراتت را به نظمی داستان خواهم نوشت ،
کس در این عالم ندیدم ، مهربان باشد چو تو ...
مهربان و ، مهربان و ، مهربان خواهم نوشت ،
نیست چون آن غنچه ی زیبا ، معطر در چمن ....
تا نفس دارم تورا ، چون بوستان خواهم نوشت ،
جان جانان ؟ مهربان ؟ شیرین زبان ؟ شیرین سخن ؟
هر چه فرمایی بفرما ، انچنان خواهم نوشت ،
همچو اختر ، یا قمر ، یا هچو شمسی در سماء ...
مانده ام ، از وصف ، خودرا ناتوان خواهم نوشت ،
حسن تو حیفست آید بر زبان و بر قلم ...
بر خدایم گفته ام ، در آسمان خواهم نوشت ،
عشق تو دیوانه ام کرد و ، ندانم چون کنم ؟
همچو مجنون قصه ام را بر جهان خواهم نوشت ،
گرچه از هجران تو ، روزم شبست و تیره گون ...
نسخه ای از هجر تو ، اندر نهان خواهم نوشت ،
بار هجرانت ، چه گویم ؟ بس گران است وگران ..
در ترازوی غمت ، بار گران خواهم نوشت ،
نی غلط گفتم ، که عشقت را ستایش میکنم ....
#راحمم ، صد بار دیگر ، مهربان خواهم نوشت ،
#راحم_تبریزی
💐🍃🌿🌸🍃🌼
🍃🌺🍂
🌿🍂
🌸
باغِ بـیبرگـم، برایـم باغبـانـی میکنی؟
باز میخوانی غزل، یاد از جوانی میکنی؟
چون اسیـری دربهدر، صحـرانـوردم کردهای
سر تو را بادا سلامت، ساربانی میکنی؟
بختِ من تاریکو طالع نحسو اقبالم سیاه
میبری با خود مرا هم، آسمانی میکنی؟
دردمندم، از دیـارم بهــرِ تسکین آمدم
در به رویم میگشایـی، دُرفشانی میکنی؟
در خیالم، بوسه بر چشمانِ مستت میزنم
از لبم، از بوسههایم، میزبانی میکنی؟
گفته بودی عاشقان را میکُشی باتیرِ عشق
نازِ شستت، بعدِ مرگم شادمانی میکنی؟
دیدهای بیحرمتـی از من بسـی، در انجمن
جمله را در چاهٔ نسیان، بایگانی میکنی؟
#محمدرضا_فتحی
🌸
🌿🍂
🍃🌺🍂
💐🍃🌿🌸🍃🌼
مثل دریای افق وقت پریشانی بخند
موسم پژمردگی با لحن بارانی بخند
در تلاطمهای شبخیز بدون موج صبح
آسمان باش و به فصل تلخ طوفانی بخند
در دیار دل اگر دلشورهای مهمان شود
از شیار دلهره بر نابسامانی بخند
تا ستون همدلیهای نگاهم محکم است
بر سکوت وحشی و آواز ویرانی بخند
بغض بارانزا اگر پوشد به تن سرخِحیا
با شکست سدّ چشمانت به عریانی بخند
دوست میدارم تُ را ای مبدع لبخندِ اشک
جان اشکِ خندهات با بیت پایانی بخند






