لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.
وقتی که چشمانم به تُ هر بار میافتد
قلبم شبیه ساعتی از کار میافتد!
از مردنم ترسی ندارم هیچ ، میدانم
با عشق این اتّفاق بسیار میافتد
زیباییات تنها نه هوش از واژهها برده
بی اختیار از دست من خودکار میافتد!
در دوربینم میدرخشد برق چشمانت
خورشید -تا وقتی تُ باشی- تار میافتد!
میخندی و در عکسها بیچارهام کرده
چالی که روی گونهات ناچار میافتد
جز خاطرات ما که رنگ تازگی داشت
هر چیز کهنه، گوشهی انبار میافتد
بر شانههایم تکیه کن! -ديوار یعنی این ...
وقتی به دست بهترین معمار میافتد
بازیگریم و "لحظهی دیدار نزدیک است"
یک بار دیگر صحنه در تکرار میافتد
تاريخ : دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ | 7:33 | نویسنده : هاتف |






