راه شب

شعر

راه شب | آبان ۱۴۰۴

احسان
راه شب شعر

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

به نام چشمهایت

دو چشم نرگست ، بتخانه دارد
هزاران شاعر دیوانه دارد

نمیدانم نگارم .... کفر گفتم؟
خدا در چشم تو میخانه دارد

پریشان کن طناب زلف هایت
دلم امشب خیال شانه دارد

نه تنها عارف چشم تو حافظ
که سعدی هم دلی دیوانه دارد

زبان تو به مولانا شبیه است
که او هم بر لبانت خانه دارد

به نام چشمهایت تازه کردیم
دلی را که بتی مستانه دارد

به روی سینه های یاس گونت
دل شهری سر پروانه دارد

همآغوش تو امشب شاعری که
غزلهایش غمی جانانه دارد..



تاريخ : چهارشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۴ | 6:39 | نویسنده : احسان |

ابروی تو وزن غزل است 

و به تقدیر من این بود که شاعر بشوم
آدم شاد و پر از خنده به ظاهر بشوم

پی خال لب تو راه کجا ها برسد
لای مو های قشنگ تو مهاجر بشوم

حرف تو حامله ی شعر قشنگی که شود
و در آن شعر رمانتیک و معاصر بشوم

چقدر بد که میان همه دلداده ی تو
من دیوانه همان آدم آخر بشوم

چشم تو قافیه ابروی تو وزن غزل است
کاش پیش نظرت شاعر ماهر بشوم

رسد آن روز که دلتنگ شوی از پی من
من سر وقت به پهلوی تو حاضر بشوم

💙💙



تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۴ | 9:0 | نویسنده : احسان |

من به لبخند کمی قانعم

چرخش دست تُ و رقص النگوهایت
گیسوان تُ گره خورده به زانوهایت!

من به لبخند کمی قانعم و از تُ فقط،
مآمنی خواستم اندازه‌ی بازوهایت

قرص ماه تُ تمام است و نایاب اما ،
کاش تجویز شود نسخه‌ی داروهایت

چقدر شاعرِ آواره، به یک باره شدند
مثل زنبور عسل راهی کندوهایت

بدتر از حمله‌ی اعراب به ایرانِ قدیم
داده بر باد سرِ حوصله ابروهایت

شهر در هاله‌ای از ، روشنی و تاریکی ست
روسری را بتکان تازه شود موهایت

‌نگریزید از این حافظه،چون شعر شده
ضامنِ بغضِ پلنگانه‌یِ آهوهایت



تاريخ : دوشنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۴ | 11:23 | نویسنده : احسان |

احساس غزل

امشب احساس غزل ، وقف نگاهت میکنم
واژه‌ها را سرخوش از رخسارماهت میکنم

ازشقایق‌های وحشی وام می‌گیرم به ناز
صرف هاشور خطّ چشم سیاهت میکنم

تا که یک شب صاف باشد آسمان سینه‌ات
آفتابم بذل اشک گاه گاهت میکنم

گر بدانم میدمی تا صبح بر آیینه‌ام
تا سپیده دیده را غرق پگاهت میکنم

تا زلیخای مراد کاخ دل باشی ، عزیز
یوسف دل را مریدِ کوخِ چاهت میکنم

عرش را تا فرش تابیدیم با غم ، بس نبود؟
عرش را در حسرت یک لکه آهت میکنم

با همه نامردمی دنیا هنوزم زرد نیست
سبزِ چشمِ انتظارم فرش راهت میکنم



تاريخ : دوشنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۴ | 1:23 | نویسنده : احسان |

تو پایان خزانم باش

بیا بنشین کنار من دوباره همزبانم باش
برای چای عصرانه تو قند استکانم باش

به چرخ چشم زیبایت بچرخان دور خود ما را
گلی از خنده ی مستی ، گلاویزِ لبانم باش

بپیچان نسخه شادی که هر وعده سر ساعت
کنم مصرف دلیل رفعِ اندوهِ نهانم باش

از این اندازه های پُر بها که می شود تن کرد
شنیدی می دهد جان را پرِ پرواز ! ، آنم باش

به وقت خلوتم راز و نیاز زندگی هستی
به هنگام نماز عاشقی صوت اذانم باش

من آن کوه پر از دردم که درمانی نشد پیدا
پزشکم باش و درمان تب و درد گرانم باش

چقدر این روزها بی تو شده طولانی و ساکت
به جای ساعتم دیگر تو مهمان زمانم باش

خمیدم زیرِ آوار هزاران طعنه ی سنگین
عصا و تکیه گاهِ قامت مثل کمانم باش

نمانده عمری از "پونه" که گیرد یک نفس دیگر
دمی سر کن به شب هایم تو پایان خزانم باش



تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۴ | 8:12 | نویسنده : احسان |

با یادِ تـو آغـاز نمــودم، غـزلم را

💐🍃🌿🌸🍃🌼
🍃🌺🍂
🌿🍂
🌸
بـا یـادِ تــو، آغــــاز نمــــــــــودم غــــزلم را
دریای پُر ازگوهر و ضرب المثلم را

زنبـور صفت، بر سرِ هر واژه نشستم
تقدیم نمایم به تو روزی، عسلم را

می‌میرم ازاین درد که درسینه نهانست
تاخیـــــر بینداز زمـانــی، اجلم را

شوریده ترین عاشق و مجنـونِ جهانم
زایل مکن این عزّتِ بین‌المللم را

می‌ترسم از این شور که برجانِ من افتاد
باطل کند از ریشه بکلّی، عملم را

تا کامِ دلـم، گشت به دیـدارِ تـو شیـرین
با تیشهٔ فـرهاد شکستم، هبلم را

مانند عسل می‌چکد از خامهٔ من شعر
با یادِ تـو آغـاز نمــودم، غـزلم را

#محمدرضا_فتحی
‌‌‌‌‌‌
🌸
🌿🍂
🍃🌺🍂
💐🍃🌿🌸🍃🌼



تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۴ | 1:44 | نویسنده : احسان |

هر شب

سلامش می‌کنم، او چهره پنهان می‌کند هر شب
دلم را مثل گیسویش؛ پریشان می‌کند هر شب

رخش مانند مه زیبا، لبش مست و هوس‌آلود
دو چشمم را ؛ولی از غصه گریان می‌کند هر شب

غزل گفتم برای او، برای چشم زیبایش
پس‌ازخواندن؛ولی‌لعنت‌به‌شیطان‌می‌کندهر شب

چرا با من سرِ کین دارد این زیبای افسونگر!
مرا پس می‌زند، قصد خیابان می‌کند هر شب

خیابانهای شهرم را ؛به شوقش جستجو کردم
ز بی‌مهری دلم؛ را مثل زندان می‌کند هر شب

دل نامرد من! دست از سرِ من برنمی‌دارد
شروع هرگز نکردم، یاد پایان می‌کنم هر شب

دلِ گیسو؛سپیدِ پیر، چروکین صورتِ غمگین
چو طفلی پرشرر؛ یاد دبستان می‌کند هر شب

کنارم نیست او گاهی، به یادش شعر می‌گویم
مه من خویش‌رادر شعر،مهمان‌می‌کند هر شب



تاريخ : شنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۴ | 7:20 | نویسنده : احسان |

می خواهم بنشینی کنارم

می خواهم بنشینی کنارم

برایت شعر بخوانم
فنجان قهوه ات را لبریز از عشق کنم
دم گوشت ترانه های عاشقانه زمزمه کنم
موهایت را آهسته آهسته ببافم
تو لبخند بزنی
من برایت در سینه ام بی قـــراری کنم
تو ناز کنی من قربون صدقه ات شوم
تو حرف بزنی من سراپا به گوش باشم
تو اسم کوچکم را صدا بزنی
من به بزرگی رویای با تو بودن بال در بیاورم
تو سرت را روی شانه هایم بگذاری
من دلم قرص شود
تو پلکهایت را آرام آرام ببندی
من جانم جانم فدایت شوم
و به چشمانت که مرا به گردش قصه هامی برد
آهسته شب بخیر بگویم.....


#امید_آذر



تاريخ : شنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۴ | 0:1 | نویسنده : احسان |

ای کاش بیایی...

یک عمرچو مجنون به سرِ کوی توباشم
پیوسته به دنبال مَهِ روی تو باشم

ای کاش که این بخت شود طالع و آخر
مقبول دل و دیدہ ی جادوی تو باشم

چون آهوی وحشی شدہ ام رام نگاهت
تا دلبر طناز پری روی تو باشم

صدبار ز عشقت بکنم توبه اگر، باز
تا جان به تنم هست ثناگوی تو باشم

ای کاش بیایی، بشود خانه ام آباد
تقدیر قشنگی ست که پهلوی تو باشم

دیوانه و مستم من از آن فتنه ی چشمت
تا صبح قیامت که غزل گوی تو باشم

شیرین من از دیدہ تو پنهان بشوی گر
فرهادصفت من به تکاپوی تو باشم

من زادہ شدم تا که بہ دورِ تو بگردم
تو قبله ی عشقیّ ،وَ به دل سوی تو باشم...



تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۴ | 12:58 | نویسنده : احسان |

مهربانی دیدم از تو

در دل تنگم عجب جا کرده ای جانان من
گر بخواهی در دل تنگ تو جانت میشوم

یک اشاره از تو بنیادِ دلم را میکٓند
گر تو خواهی بهتر از جان جهانت میشوم

ناز کم کن من که گفتم میخرم ناز تو را
آنقدر میخواهمت آهو ، شبانت میشوم

شب شدی تو ماه تابم ، روز خورشید منی
مهربانی دیدم از تو ، مهربانت میشوم

چشمهء عشقی که میجوشی درون سینه ام
حکم دریاییّ و من آب روانت میشوم

گفته بودی دوست داری یک نفر مهمان کنی
چای دم کن با محبت میهمانت میشوم



تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۴ | 6:13 | نویسنده : احسان |

صبح ها برایم غزلی دم کن


صبح ها برایم غزلی دم کن

از ترنج دست هایت!

و ترانه ای بخوان از گندمِ سبزِ چشم هایت!

در افق نگاهم بنشین،

تا به وقت طلوع عاشقانه ای دیگر

در برکه یِ زلالِ لب هایت

روی بامداد سپیده و بهار

در امتداد بوسه هایم

شرح دوست داشتنت را بنویسم …



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۴ | 22:37 | نویسنده : احسان |

چهره ی زیبای تو دیدن دارد

ماه من چهره ی زیبای تو دیدن دارد
دل هوایی شده و شوق رسیدن دارد

دوست دارم ز غزالم بنویسم غزلی
با صدای تو فقط شوق شنیدن دارد

روبرویت بنشینم و به تو خیره شوم
چون دلم با تو فقط میل تپیدن دارد

لب به دندان نفشاری که دلم می ریزد
نوبرانه لب پر خنده گزیدن دارد

مست و مدهوش من از عطر تنت فهمیدم
باد بر گیسوی تو میل وزیدن دارد

خنده هایت زده آتش به دلم رحمی کن
جان به راه تو و نازی که خریدن دارد

میوه ی باغ بهشتی به چکارم آید
بوسه ها از لب شیرین تو چیدن دارد

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۴ | 16:14 | نویسنده : احسان |

ای مستی ِ بی واهمه!

من خیس ِ باران باشم و در را به رویم وا کنی
عطر ِ تمشک و پونه را با خنده ات معنا کنی

مانند ِ برگ و شبنمی، سرد از هوای ِ نم نمی
در خود بلرزم تا کمی در دستهایم "ها" کنی

بگذاری آن سو صندلی، محو ِ هوای ِ مخملی
با چوبهای ِ جنگلی شومینه ای برپا کنی

کتری و رقص ِ شعله ها، آویشن و هِل در هوا
یک سینی از عشق و صفا سهم ِ من ِ تنها کنی

فنجان پُر از چایی شود، از من پذیرایی شود
عصرم تماشایی شود وقتی سری بالا کنی

یک عمر زن باشی ولی، غرق ِ سخن باشی ولی
دلتنگ ِ من باشی ولی با خنده ای حاشا کنی

حالی به حالی جای ِ گل، رقص ِ شمالی جای ِ گل
بر روی ِ قالی جای ِ گل، نقش ِ نگار ایفا کنی

آیینه ای بگذاری و دل بر دلم بسپاری و
آن شانه را برداری و با تار ِ مو غوغا کنی

مو جنگلی ِ تا کمر! با روسری ِ مِه به سر
ای وای اگر چشمت خزر، لب را قزل آلا کنی

با مزه ی ِ توت ِ ملس، با شعر ِ حافظ همنفس
رقص ِ الا یا ایها الساقی ادر ودکا کنی

ای جویبار ِ زمزمه! ای مستی ِ بی واهمه!
اصلأ که گفته اینهمه آیینه را زیبا کنی؟

جرم ِ من عاشق بودنم، شلاق ِ مویت بر تنم
بهتر که این حد خوردنم را زودتر اجرا کنی

چیدی گل ِ مهتاب را، تا پشت ِ پلک ِ خواب را
سهم ِ هزاران قاب را تصویری از رویا کنی

من صبح شعری خوانده ام، شاید تو را گریانده ام
تا جای ِ خالی مانده ام یک شاخه گل پیدا کنی



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۴ | 8:11 | نویسنده : احسان |

کاش جای شانه بودم

کاش جای شانه بودم شانه میکردم تورا

میشدی مثل شراب ،پیمانه میکردم تورا

می شدم یک شاعر دیوانه بارقص وغزل
خط به خط میگفتم ودیوانه میکردم تورا

تو برایم لیلی ومن می شدم مجنون تو
وارده یک قصه ی مردانه میکردم تورا

یاکه با اسب سفیدی دورازشبهای تلخ
می رساندم وارده کاشانه میکردم تورا

یا زلیخا می شدی من یوسفانه عاشقت
تاکه من در قصه ام افسانه میکردم تورا

کاش می شدشرابم باشی وباچشم مست
ساغرهم می شدیم میخانه می کردم تورا

کاش میشدتا سحراین شعررا طولش دهم
تا که من هم عاشق و دیوانه میکردم تورا

#ارس_آرامی

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌💙💙



تاريخ : سه شنبه بیستم آبان ۱۴۰۴ | 8:23 | نویسنده : احسان |

خوش است شعر برایِ تو گفتن،

بیا که چشم به راهی، بُرید امانم را
به لب رساند، غمِ انتظار، جانم را

بیا و وحشتی از شب مکن که چون دو چراغ
دلم به راهِ تو آویخت، دیدگانم را

بیا به خامۀ آتشفشانِ خویش، بکِش
چنانِ شهاب، خطی روشن آسمانم را

به چشمِ شب، شود اشکی و افتد از مژه اش
اگر به ماه بگویند داستانم را

بزن بر آتشم آبی، دوباره تا نزده است
غمِ تو آتشِ جان سوز، دودمانم را

کجاست دوست که عشقش مگر گشاید باز
پس از سکوتِ فراوانِ من زبانم را

خوش است شعر برایِ تو گفتن، آری اگر
به بوسه ها، صله باران کنی دهانم را


#حسین_منزوی



تاريخ : یکشنبه هجدهم آبان ۱۴۰۴ | 23:4 | نویسنده : احسان |

شمع عشق

روز و شب با لمس دستانت دلم دیوانه شد
درد دلتنگـی درونـم بی گــمان ویرانــه شد

آمــدی تا مســت باشــم تا ابــد با بودنت
خانه‌ام با لمس عشقت ناگهان میخانه شد

آخرش در قصه‌ات عاشق‌تر از مجنون شدم
شک نکن تقدیــر من زیباتر از افســانه شد

خانه را یکباره روشن می‌کنی با شمع عشق
باز امشب قلب من عاشـق‌تر از پروانه شـد

با تو دائم شاعرت در کوچه‌ها آواره نیست
قلب پر عشقت برایم بهترین کاشــانه شد



تاريخ : یکشنبه هجدهم آبان ۱۴۰۴ | 1:42 | نویسنده : احسان |

گُل به شعرم می‌نشانم

💐🍃🌿🌸🍃🌼
🍃🌺🍂
🌿🍂
🌸
خواهـم ببـوســم گاهٔ خندیدن، گلویت
گم می‌کنم گاهی خودم را لای مویت

از باغِ عشقم،گُل به شعرم می‌نشانم
باشد که دیـوانــــم بگیـرد رنگ و بویت

صبــری ندارم، تا سحـر کوکو زنـم من
چون مرغِ آسیمه‌سری،آیم به سویت

از هیچ جامـی تَر نکردم، کامِ خود را
تا جرعه جرعه مِی‌ بنوشم از سبویت

من سالها، خورشید را بر دوش دارم
جاده‌ بـه جاده می‌نمایم جستجویت

تنهـا تـو را، در هـر نمـــازم می‌ستایم
هــر روز، از حـق می‌نمـایـــم آرزویت

دستـم به دامــانت، بیا یک بار دیگر
خواهم ببوسم گاهٔ خندیدن گلویت

#محمدرضا_فتحی

🌸
🌿🍂
🍃🌺🍂
💐🍃🌿🌸🍃🌼



تاريخ : یکشنبه هجدهم آبان ۱۴۰۴ | 1:28 | نویسنده : احسان |

خنده کن

گر تو باشی ماه من، تاریکی شب دیدنی است
چشم تو در خواب باشد، نازنین بوسیدنی است

خالق هستی چو نقاشی، کشیده روی تو
مثل گیلاس است لبهایت، نگارم چیدنی است

دست و پا گم میکنم، تا بوی عطرت میرسد
ضرب قلبم چند برابر، حال و روزم دیدنی است

میشود شاعر به شوقت، هم قلم، هم دفترم
شعر در وصف تو باشد، نازنینم خواندنی است

گاه گاهی سر بزن، بر عاشق دل خسته ات
رد پایت تا ابد، بر خاطراتم ماندنی است

خنده کن، بشکن سکوتی که به شبها آمده
با صدای خنده ات، غصه ز دنیا راندنی است

عشق این سنگ صبور، با تو شود معنا عزیز
عشق از چشمان خسته، نازنینم خواندنی است



تاريخ : شنبه هفدهم آبان ۱۴۰۴ | 6:56 | نویسنده : احسان |

با اینکه شیطانی، قشنگی

مثل باغی سبز در یک روز بارانی قشنگی
مثل دریایی چه آرام و چه توفانی قشنگی

روسری را طرح لبنانی ببندی یا نبندی،
زلف بر صورت بیفشانی، نیفشانی قشنگی

خنده‌های زیر لب، یا آن نگاه زیر چشمی،
شاید اصلاً با همین حرکات پنهانی قشنگی

تا که نزدیکت می‌آیم در همان حال مشوّش
ـ که میان رفتن و ماندن پریشانی ـ قشنگی

می‌نشینی دامن گلدار را می‌گسترانی
مثل نقش شمسه روی فرش کرمانی قشنگی

نه، ... فرشته نیستی، می‌سوزد آدم از نگاهت
آری آتش پاره‌ای؛ با اینکه شیطانی، قشنگی

سرنوشت ما نمی‌دانم چه خواهد شد؟ ولی تُ ،
مثل حس ناتمام بیت پایانی قشنگی!



تاريخ : جمعه شانزدهم آبان ۱۴۰۴ | 3:26 | نویسنده : احسان |

بخند ای گل

تُ می‌خندی ؛ دهانِ باغِ لیمو آب می‌افتد
و سیب از اشتیاقِ دیدنت بی‌تاب ، می‌افتد

تمام ماهیانِ برکه عاشق می‌شوند آن‌دَم
که عکس رویِ چون ماهت به رویِ آب می‌افتد

ببین خود را درون قابِ چشمانِ پُر از شوقم
چه عکست روی موجِ اشکِ من جذاب می‌افتد

چه تصویر لطیفی خلق شد از شال و رخسارت
چو شال شب که روی شانه‌ی مهتاب می‌افتد

بخند ای گل! تمام شعرهایم‌ را بهاری کن
بدون خنده‌ات از سکه شعر ناب می‌افتد

تُ می‌آیی ،کنارم می‌نشینی ، شعر می‌خوانی
و گاهی تمام اتفاقات فقط در خواب ‌ می‌افتد!



تاريخ : پنجشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۴ | 23:6 | نویسنده : احسان |

جهان با تُ چه زیباست

ای ناب‌ترین واژه‌ی تکراری قلبم
این شهر به روی گُسَلِ زلزله برپاست

با دیدن چشم تُ غزل نیز بلرزد
آوارگی شعر در این معرکه پیداست

پنهان نکن آن صورت زیبای غزل را
ازدیده‌ی مجنون،که دل آواره‌ی صحراست

کم شانه بکش زلف سیاه سخنم را
آهسته‌ بزن شعله به رازی که معماست

الماس درخشان که به هر سطر و کلامی
چون یوسفِ کنعان که به بازار زلیخاست

در خانه‌ی اندیشه‌ی من پای نهادی
ای نقطه‌ی آغاز، جهان با تُ چه زیباست



تاريخ : پنجشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۴ | 16:51 | نویسنده : احسان |

بیا و شبی...

بیا و شبی ...
ابر تنگ بودنت را ،
بر آسمانِ کویرِ تنم ،
بپوشان..‌.!

آغوشِ خشک مرا ،
تَر کن به ترنم بارانِ
بوسه هایت.!
ببار ، ببار...
بر شاخسار گُل شبِ من.!
مرا به نهایت اِعجاز ،
بودن برسان.
چه بی پروا می شود ،
حریم اَمن تنهایی من.
به رقص پروانهء
موهای تو..
به دستِ شعله ی ،
شکسته ی شمعی ،
رو به باد ...‌

تِرَک بر می دارد!!
بلورِ احساس مردِ من ،
میانِ حریر اطلسی
دستانِ تو.!
بیا و با آمدنت ،
مرا به مهمانی
نور و دعا چشمانت
دعوت کن.

سیامک جعفری



تاريخ : چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۴ | 16:39 | نویسنده : احسان |

دوباره و دوباره عاشقت می‌شوم."

‌روبه‌رویم نشست،

چشمانش درخشان‌تر
از هر رؤیایی بود که تا به حال دیده بودم
لبخندی زد
چالی به شکل قلب میان گونه‌هایش جای گرفت
و گفت: "حقیقت عشق چیست؟'

دستانم را روی دستانش گذاشتم
گرمای وجودش
قلبم را مملو از دوست داشتن کرد.
گفتم:
"عشق همان جادویی است
که لحظه‌های کوتاهمان را
به خاطره‌هایی جاودانه تبدیل می‌کند.
عشق، نفس‌هایی است
که بدون آن‌ها هوای جهان بی‌ارزش است."

چشمانش را بست
لبخند زد و زمزمه کرد:
"اگر عشق همین است،
پس من هر روز، هر لحظه
دوباره و دوباره عاشقت می‌شوم."

صدای خنده‌اش
مثل ترانه‌ای بود
که روح مرا به نوازش رساند.
و من
در آن لحظه
دانستم که همه چیز
تنها با عشق معنا پیدا می‌کند.

#ثریا_شجاعی_اصل

💙💙



تاريخ : سه شنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۴ | 6:20 | نویسنده : احسان |

بوی عسل می دهد تنت

دو شنبه است، بوی غزل می دهد تنت
بوی گلاب، بوی عسل می دهد تنت

در انحنای عصر غریبانه ای چنین
انگار باز طعم بغل می دهد تنت

آهسته تر قدم بزن از روی شعرهام
روی زمین بکر، گسل می دهد تنت

ـ حیّ علی ، ببوسمت عالیجناب شعر!
ـ حیّ بخیر، خیر عمل می دهد تنت

عاشق ترین دقایق یکشنبه ی منی
وقتی مجال بحث و جدل می دهد تنت

من هم به رقص آمدہ ام بس که آنقدر
مفعولُ فاعلاتُ فعل می دهد تنت

صبح دوشنبه شاعر این چند بیت مست
طعم غزل، عسل و بغل می دهد تنش..

ابوذر_دارابی



تاريخ : دوشنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۴ | 6:44 | نویسنده : احسان |

برای تُ دلم تنگ شده

نقشی از حسّ تُ در قالب ایفای من است
چهره‌پردازی تُ شخصیت‌آرای من است

هنر وسوسه‌ی عشق از انگشتم ریخت
کار اعضای تُ بود آنچه به امضای من است

تاب تکرار تُ را هیچ پری چهره نداشت
این گناهان جسورانه همه پای من است

سر به زیری هنرِ عالم بالاست، ولی
از دل سر به هوا قیمت بالای من است

وهم این فاصله برداشت مرا، بردارش
شبهه‌ی دوری تُ عامل القای «من» است

ضعف آغوش مرا چشمک سبزی کافی‌ست
تا اشارات تُ قانون مداوای من است

چاره‌ای کن، که برای تُ دلم تنگ شده
آنقدر تنگ که یا جای تُ یا جای من است!



تاريخ : یکشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۴ | 6:31 | نویسنده : احسان |

نازکن، عیبی ندارد

نازکن، عیبی ندارد، نازنین تر میشوی
با غم این روزهای من عجین تر میشوی

آتشی هستی که وقتی گر بگیری در دلی
از دل آتشفشان هم آتشین تر میشوی

لحظه ی لبخند، مانندِ.. شبیهِ...مثل یک..
وای من اصلأ ولش کن.. نقطه چین تر میشوی

خنده وقتی روی لب های تو جا خوش میکند
باز هم از آنچه هستی دلنشین تر میشوی

شیک می پوشی و زیبایی فراوان میشود
بین اول های دنیا اولین تر می شوی

گرچه من با نازِ چشمانِ تو ویران میشوم
ناز کن، عیبی ندارد ، نازنین تر میشوی



تاريخ : شنبه دهم آبان ۱۴۰۴ | 5:36 | نویسنده : احسان |

مستِ مستم کن

باید آهسته ببوسم لب پایین تُ را
تا که بالا ببرم پرچم شیرین تُ را

شکل زیبایی تُ معبد قومی بدوی‌ست
دوست دارم؛ منِ قربانیِ آیین تُ را

مستِ مستم کن از آن قامت محشر که به شوق
تا قیامت بکشم بار فرامین تُ را

دوستت دارم و هر بار فقط می‌پرسی
باز نادیده بگیرم غم توهین تُ را؟

شادتر باش و به رقص‌آ که ندارم دیگر
طاقت دیدن این حالت غمگین تُ را

کاش می‌شد که جهان من و شعرم باشی
کاشکی از لب تُ بشنوم آمین تُ را



تاريخ : جمعه نهم آبان ۱۴۰۴ | 6:15 | نویسنده : احسان |

بوسه ی دیدار

کاش هر صبح به دیدار تو بیدار شدن
تو دوا باشی و با عشق تو بیمار شدن

با تو بودن همه ی عمر نفس در نفست
سر به گیسوی تو از عطر تو سرشار شدن

مثل برگ گل سرخ و لب خورشید بهار
سیر از طعم خوش بوسه ی دیدار شدن

حُسن آن نیست که آن کودک کنعانی داشت
حُسن را چشم تو بایست خریدار شدن

تو اگر باغچه را نیم نگاهی بکنی
گل بابونه ندارد غم بی بار شدن…

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌



تاريخ : پنجشنبه هشتم آبان ۱۴۰۴ | 7:47 | نویسنده : احسان |

ﺩﺳﺖ ﮐﯽ ﺑﺴﭙﺎﺭﻣﺖ

"ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﯼ ﺩﺭ ﺑﻬﺎﺭﺍﻥ ﻫﻢ ﭼﻮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﺎرمت
تا به رقص و پایکوبی بارها وادارمت

همچنان ای برگِ گل ترد و لطیف و نازکی
بی گمان هرگز نباید در بغل بفشارمت

ﺑﺎﺩ ﻭﺣﺸﯽ می کند ﺟﺎ ﺧﻮﺵ میان ﺯﻟﻒ ﺗﻮ
ﺷﯿﺸﻪ ﯼ ﺧﻮﺷﺒﻮﯼ ﻋﻄﺮﻡ ﭘﺲ ﮐﺠا ﺑﮕﺬﺍﺭﻣﺖ

با ﺟﻔﺎﯼ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﺍﻥ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﺯ ﮐﻒ ﻣﯽ ﺭﻭﻡ
ﺁﺧﺮ ﺍﯼ ﻣﺤﺒﻮبه ی من ﺩﺳﺖ ﮐﯽ ﺑﺴﭙﺎﺭﻣﺖ

ﻧﻘﺶ ﺭﺧﺴﺎﺭ ﺗﻮ ﻫﺮﮔﺰ ﺍﺯ ﺩﻟﻢ ﺯﺍﯾﻞ ﻧﺸﺪ
ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺭﻓﺖ ﻭ ولیکن ﺩﺭ ﺩﻝ ﻭ ﺟﺎﻥ ﺩﺍﺭﻣﺖ

ﺑﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺑﺎﻝ ﺧﯿﺎﻟﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺎﻝِ ﺁﺭﺯﻭ
ﺩﺍﺋﻤﺎً ﺩﻧﺒﺎﻟﺖ ﺁﯾﻢ ﻫﺮ ﮐﺠﺎ ﭘﻨﺪﺍﺭمت

پرده بردار از رخ زیبا درین شبها که من
روشنی بخشِ زمین و آسمان بشمارمت

برده ای ﺩﻝ ﺭﺍ ﻋﺴﻞ با آن نگاه نافذت
ﺟﺎﯼ ﺁﻥ ﺩﺍﺭﺩ میان صحن چشمان کارَمت"



تاريخ : پنجشنبه هشتم آبان ۱۴۰۴ | 7:38 | نویسنده : احسان |

چقدر خوب و قشنگی

همین که حال تو خوب است زندگی زیباست
همین که چشم تو خواب است امنیت برپاست

همین قدر که تو لبخند میزنی عالی است
همین کمی که به من لطف می کنی دریاست

من و تو دیگر از این زندگی چه می خواهیم
تمام هستی مان در نگاه مان پیداست

چقدر خوب و قشنگی ،چقدر زیبایی
همیشه قصه ی قد قامت تو قد غوغاست

هنوز در دل تنگم هم آغوشی است
چقدر زجر کشیدم بگویمت رو راست

لبت به مزه خرما و گونه ات رطب است
بیا که داروی لبهای من فقط خرماست

تو راه می روی اندام شهر می لرزد
میان مملکت بید ها سرت دعواست

نگاه گرم تو آبی که نیست دریایی است
خمار چشم تو زیبا که نیست واویلاست

شبی که سر به بیابان گذاشتم دیدم
چقدر نام تو با روزگار من لیلاست

همین که نام تو را میبرم خودش کم نیست
همین که بوسه به من میدهی خودش دنیاست

#فرامرز_عرب_عامری



تاريخ : چهارشنبه هفتم آبان ۱۴۰۴ | 6:15 | نویسنده : احسان |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
یف