لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.
ای نابترین واژهی تکراری قلبم
این شهر به روی گُسَلِ زلزله برپاست
با دیدن چشم تُ غزل نیز بلرزد
آوارگی شعر در این معرکه پیداست
پنهان نکن آن صورت زیبای غزل را
ازدیدهی مجنون،که دل آوارهی صحراست
کم شانه بکش زلف سیاه سخنم را
آهسته بزن شعله به رازی که معماست
الماس درخشان که به هر سطر و کلامی
چون یوسفِ کنعان که به بازار زلیخاست
در خانهی اندیشهی من پای نهادی
ای نقطهی آغاز، جهان با تُ چه زیباست
تاريخ : پنجشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۴ | 16:51 | نویسنده : احسان |






