راه شب

شعر

راه شب | اسفند ۱۴۰۴

احسان
راه شب شعر

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

شاعرم باش

شاعرم باش و برای دل ویران بنویس
دو سه خط از من بیمار و پریشان بنویس
بنویس هرچه دلت خواست که آرام شوم
تا که آرام شوم، شعر فراوان بنویس
مدتی هست دلم تنگ غزلخوانی‌هاست
تا دلم وا شود از یار غزلخوان بنویس
سر و سامان که ندارد غم و آشفتگی‌ام
چند خطی ز من بی سر و سامان بنویس
قلمت سبز و دلت شاد بماند شاعر
از پریشانی من هر دم و هر آن بنویس
برده چشمان تو آرامش شبهای مرا
شاعرم باش و برایم سر و سامان بنویس
تو طبیب دل سرگشته و مجنون منی
لااقل نسخه‌ام امشب لب و دندان بنویس
باب میل دل من باش و به پرونده‌ی من
تا قیامت تو فقط واژه‌ی عصیان بنویس

#پديده_احمدی



تاريخ : شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴ | 7:9 | نویسنده : احسان |

من روزه دارِ عشق تو


من روزه دارِ عشق تو، اقرار می‌کنم
با بوسه از لبان ِتو افطار می کنم

من قبله‌ام نگاه تو و خنده‌های تو
هرچیز جز نگاه تو ...انکار می‌کنم

منصور می‌شوم به دو رکعت نماز عشق
می‌رقصم و اقامه‌ی بر "دار " می‌کنم

با این عطش ستار‌ه‌ی "شیرین" عشق را
در"بیستون ِ" قلب تو دیدار می‌کنم

«اظهار عشق را به زبان احتیاج نیست»
با بوسه، حس خود، به تو اظهار می‌کنم...

#امیر_نقدی‌لنگرودی



تاريخ : شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴ | 0:43 | نویسنده : احسان |

بنشین چاى بریزم

مثل کوهیم و از این فاصله هامان چه غم است
لذت عشق من و تو نرسیدن به هم است

ما دو مغرور، دو خودخواه، دو بد تقدیریم
عاشقى کردن ما شرح عدم در عدم است

مثل یک تابلوى نیمه ى نفرین شده‌‌اى
دست هر کس که به سوى تو بیاید قلم است

عشق را پس زدى اى دوست ولى پیش خدا
هر که از عشق مبّرا بشود ، متهم است!

مى روى دور نرو قبل پشیمان شدنت
فکر برگشتن خود باش و زمانى که کم است

قبل رفتن بنشین خاطره اى زنده کنیم‌...
بنشین چاى بریزم ، بنشین تازه دم است!



تاريخ : جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴ | 7:1 | نویسنده : احسان |

مرا به هوایی دگر ببر

امشب غزل! مرا به هوایی دگر ببر
تا هرکجا که می‌بردت بال و پر ببر

تا ناکجا ببر که هنوزم نبرده‌ای
این بارم از زمین و زمان دورتر ببر

اینجا برای گم‌شدن از خویش کوچک است
جایی که گم شوم دگر از هر نظر ببر

آرامشی دوباره مرا رنج می‌دهد
مگذار در عذابم و سوی خطر ببر

دارد دهان زخم دلم بسته می‌شود
بازش به میهمانی آن نیشتر ببر

خود را غزل، به بال تو دیگر سپرده‌ام
هرجا که دوست داری‌ام امشب ببر

#محمدعلی_بهمنی



تاريخ : پنجشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۴ | 19:10 | نویسنده : احسان |

کیستی؟

کیستی که من اینگونه به اعتماد
نام خود را
با تو می گویم
نان شادی ام را با تو قسمت می کنم
به کنارت می نشینم و
بر زانوی تو اینچنین به خواب می روم
کیستی که من این گونه به جد
در دیار رویاهای خویش با تو
درنگ می کنم!

#شاملو



تاريخ : پنجشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۴ | 4:46 | نویسنده : احسان |

راز چشمانت  چیست ؟

با تو در امن ترین

جای زندگانی ام
جایی میان سکوت
و رویا خیالی که
به تو می رسد

و از دوست داشتن
تو سرشارست
یا همچون خوابی
آسوده میان
بازوان .

نبودنت
آتشی ست میان
جنگل سرسبز قلبم ،،
پرنده ایی بدون
بالم
یا پروانه ایی در
پیله ی تنهایی مانده
و شاید چشمی
بدون روشنایی ..‌‌
برای با تو بودن
آنگونه باش
که آرزوی باران
ست ....
بودنت لبخندِ
مدامی ست
بر لبانم و اعجاز
زندگی و طراوت
باران ،

بیا که
نبودنت کابوس
بزرگ روزگار ست؛

به من بگو
راز چشمانت
چیست ؟
که نیم نگاهی از
تو مرا زنده
نگه می دارد



تاريخ : چهارشنبه ششم اسفند ۱۴۰۴ | 7:19 | نویسنده : احسان |

ویزا ندادم بیگانه ها را

از گونه هایت چیده ام تک دانه ها را
آماده کردم بهترین عصرانه ها را

می رقصی و پر می دهی تا بام خانه
از دامن گلدار خود، پروانه ها را

در چشم خود صد مزرعه خشخاش داری
تعطیل کردی صنف داروخانه ها را!

با چشم های موشک اندازت به قلبم
در جنگ دادی ارتقا سامانه ها را!

هی دست در گیسوی تو بردند و دیدیم :
دعوای بین بادها و شانه ها را!

جز تو که مرز کشورم را باز کردی
ویزا ندادم لحظه ای بیگانه ها را

دار و ندارم رایگان تقدیم، خاتون!
خالی کن از بازار، رنج چانه ها را

دستان من؛ پایان راه است ای مسافر!
دیگر رها کن باقی پایانه ها را.

#محمد_علی_نیکومنش



تاريخ : چهارشنبه ششم اسفند ۱۴۰۴ | 7:16 | نویسنده : احسان |

قلب نازک من را کجا گذاشته‌ای

تویی که در دل من ردّ پا گذاشته‌ای
مرا به دستِ کدام آشنا گذاشته‌ای؟

شبیه آن چمدانم که غرقِ دلتنگی‌است
تـو باز کـولـهٔ غم را بـنا گذاشته‌ای؟

کنار این همه شب‌های بی‌فروغ ببین
که قلب نازک من را کجا گذاشته‌ای

هنوز برقِ نگاهت درونِ چشمم هست
نگاه کن که چه ردّی به جا گذاشته‌ای!

اگر چه رفته‌ای اما هنوز منتظرم
بیا که دستِ مرا در حنا گذاشته‌ای!

#صفيه_قومنجانی



تاريخ : سه شنبه پنجم اسفند ۱۴۰۴ | 22:28 | نویسنده : احسان |

شیرین ترین ها را برایت آرزومندم

از رشت، لبهایت رسانده تا سمرقندم!
شیرین ترین ها را برایت آرزومندم

ممنون که از نارنجِ پر رنجم جدا کردی
دادی به آن لیموی عطرآمیز، پیوندم

در خط چشم و خط ابروی تو حیران شد
حتی عماد الملک، زیبای هنرمندم!

از پای منبر دورتر کن باز جایم را
نزدیک تر هستم کنارت با خداوندم

هنگام فتحِ مرزهای بکر آغوشت
بنویس نام کوچکت را روی سربندم

تقویم من در آخر اسفند یخ بسته
سرعت بده با دست گرمت بر فرایندم

تنها پس انداز حساب عمر من عشق است
این ارث هم بعد از خودم تقدیم ِ فرزندم

#محمد_علی_نیکومنش



تاريخ : سه شنبه پنجم اسفند ۱۴۰۴ | 7:31 | نویسنده : احسان |

کنارت مرگ هم زیباست!

من دوستت دارم، چو ابری آسمانش را...
ابری که پس داده به سختی امتحانش را

یاد توام، مانند سربازی که بعد از جنگ
دارد هنوزم خاطرات پادگانش را

دلشوره ات را می کشم هر روز در آغوش
مثل درختی برگ های نیمه جانش را

آنگونه می خواهم تو را که تخت جمشیدم
رویای برگشتن به عصر باستانش را..‌.،

آنگونه که زاینده رودم با لبانی خشک
در سینه دارد آتش" نصف جهان"ش را

چشمان تو دریا و با عطر نفس هایت
بالا کشیده زورق من بادبانش را

با بیت بیت هر نگاهش حرف ها دارد
آن شاعری که بغض می دوزد دهانش را

من دوستت دارم، کنارت مرگ هم زیباست!
لطفاً خودت هم پیش بینی کن زمانش را.

#محمد_علی_نیکومنش



تاريخ : سه شنبه پنجم اسفند ۱۴۰۴ | 7:15 | نویسنده : احسان |

شب‌ها شرابم چشم او

در انتهای کوچه‌ای کاشانه دارد یار من
روی نگاهش یک بغل پروانه دارد یار من

از بس که من با دیدنش مستِ نگاهش می‌شوم
انگار در چشمان خود میخانه دارد یار من

یک دسته گل وقتی که می‌خندد، نشیند برلبش
گویی که در لبخند خود گلخانه دارد یار من

شب‌ها شرابم چشم او ، صد ناز دارد خشم او
از جام چشمش باده در پیمانه دارد یار من

گر مِی پرستی می‌کنم ، با یار مستی می‌کنم
در عاشقی ، چون شیوه‌ای مستانه دارد یار من

پنداشتم در کیش او جایی ندارد دلبری
دیدم که در هر شهر و دِه ، بتخانه دارد یار من

من عاشقم، دیوانه‌ام، گویند من مستم ولی
چون من کجا یک عاشقی دیوانه دارد یار من

مشهور شد در دلبری با طلعت چشمان خود
در تار مژگانش هزار افسانه دارد یار من



تاريخ : دوشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۴ | 23:7 | نویسنده : احسان |

ای دهانت چون شکر شیرین

ای دهانت چون شکر شیرین و لب شیرین‌تر
هـــر دو شیــــریـن‌انـد، امّــا نیمـه‌شب شیرین‌تر

گــرچـه لـب را بـا رطـب، مـــاننـد می‌دانـد ادیـب
من مکیـدم، لـب بُــوَد از هــر رطــب شیرین‌تر

از لـبت ریــزد عسـل، تـا اینکه بگشـایـی ز هم
هست در کامـم، لبـانت زین سبب شیرین‌تر

امرِ واجب سخت می‌چسبد به دل گاهی،ولی
گاهگاهـــی هست کـــاری مستحـب،شیرین‌تر

قنـدْ می‌گردد دلــم، گــر بـوسـه‌ای چینــم ز لب
بــوسِ نـاغــافـــــل بـرایـــــم بـوالعجـب،شیرین‌تر

می‌شـوم ســرشـــار لـذّت، هـر زمـان گیـرم بغل
لعبتـی رعنــــا، اگــــر بـاشـــم عَــــــزَب، شیرین‌تر

فـاش کــردم رازِ خـود را، حـــرمتـــم را حفظ کن
ای دهانت چون شکر شیرین و لب شیرین‌تر

#محمدرضا_فتحی



تاريخ : دوشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۴ | 13:19 | نویسنده : احسان |

تا مرز جنونت بکشم

حسِّ خوبیست در آغوش خودت پیر شوم
اینکه یک عمر به دستان تو زنجیر شوم

آسمانم شوی و تا به سرم زد بپرم:
با نگاه پر از احساس تو درگیر شوم

حس خوبیست نفس های تو را لمس کنم
آنقدر سیر ببوسم...نکند سیر شوم؟

درد اگر از تو به اعماق وجودم برسد
حاضرم دم نزنم تا که زمینگیر شوم

باید ابراز کنم نیت رویایم را
باید از زاویه ی شعر تو تفسیر شوم

یک غزل باشم و تا مرز جنونت بکشم
پر از آرایه و اندیشه و تصویر شوم

اولین تار سفید سر من را دیدی
حس خوبی است در آغوش خودت پیر شوم

#صنم_نافع



تاريخ : دوشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۴ | 7:23 | نویسنده : احسان |

غزال من

بهار چیست به‌جز روز خوب آمدنت
نسیم چیست بغیر از عبور عطر تنت

تو را هزارفرشته به‌هم نشان دادند
زبس‌که لطف و صفا بود در قدم‌زدنت

مرا اگرچه نبخشیده سهمی از دنیا
خدا به لطف خودش کرده‌است سهم منت

همه وجود من از شعر ناب سرشار است
از آن زمان که شنیدم ترانه از دهنت

غزال من! غزل از چشم‌هات می‌بارد
قصیده می‌چکد از قدّوقامت حسنت

بهار من! همه‌شب‌های ما چراغان است
برای روز پر از آفتاب آمدنت

بیا و جان مرا باز هم بهاری کن
نشسته‌ام به تمنّای عطر نسترنت

#محمدرضا_ترکی



تاريخ : دوشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۴ | 7:6 | نویسنده : احسان |

شوق لمس روی تو

خواب بودی حیفم آمد با لبت بازی کنم
.پیش خود گفتم کمی تمرین خودسازی کنم

پیش خود گفتم نمیخواهم در آغوشت کشم
یا نمیخواهم دگر از لعل شیرینت چشم

عهد کردم اندکی از خود نگهبانی کنم
شوق لمس روی تو درسینه زندانی کنم

عهدکردم نازنینم گرچه با چشم ترم
لذت بوییدنت را از سرم بیرون برم

*تا که گفتم چشم تو از سر برون خواهم نمود
یک کلام و والسلام،الا همین بود و نبود

چشم وا کردی نشد عقل خودم راضی کنم
من غلط کردم! غلط کردم!که خودسازی کنم!



تاريخ : شنبه دوم اسفند ۱۴۰۴ | 18:5 | نویسنده : احسان |

شاعر چشمت شدم

یاد لبهایت مرا مست از شرابم می‌کند
دوری از چشمان تو از غصه آبم می‌کند

من برای دیدنت بی‌تاب و بی‌تابم، ولی
فکر دیدارت مرا از شوق خوابم می‌کند

قلب من جای تپش اسم تو را می‌آورد
هر که می‌بیند مرا با سر جوابم می‌کند!

عاقلی بودم عزیز، عشقت مرا دیوانه کرد
هر که می‌بیند مرا، عاشق خطابم می‌کند

شاعر چشمت شدم، دنیا برایم شد غزل
واژگان چشم تو شاعر حسابم می‌کند



تاريخ : شنبه دوم اسفند ۱۴۰۴ | 7:10 | نویسنده : احسان |

حاضرم دل ببرم

حاضرم دل ببرم با غزلی ساده زیاد
حاضرے دل بدهی برمن دلداده ڪمی؟

حاضرم فصل زمستان بہ بهارت ببرم
حاضری ڪَل به خزانم بدهی ساده کمی؟

حاضرم بوسہ به پایت بزنم وقت عبور
حاضری رد بشوی از ڪَذر و جاده ڪمی؟

حاضرم خواب ببینم ڪہ ڪنارم هستی
حاضری خواب بیاری به،شب‌افتاده، کمی؟

حاضری وقت اذان پاے قیامَ‌ت که شدم
قبلہ‌ڪَاهم بشوے بر سر سجّاده ڪمی؟

حاضرم خوب خمارت بشوم تا دم مرڪَ
حاضری مست کنی با لب چون باده کمی؟

حاضرم ورد زبان‌ها بشوم باقی عمر
سحـر و جــادو بلدے بر مــن آماده ڪمی؟



تاريخ : شنبه دوم اسفند ۱۴۰۴ | 6:35 | نویسنده : احسان |

هوایت کردم

بوی احساس توپیچید هوایت کردم
امدم با دل سرگشته صدایت کردم

دیدمت دلبر دلخواه و دل ارا بودی
از میان همه ی جمع جدایت کردم

گفتم از عشق در ان لحظه ی ناب
و تو را بر بغل خویش هدایت کردم

تا بدانند همه دلبر و دلدار منی
عاشقی را به تو اینگونه عنایت کردم

شاعرت بودم و حالا شده ام عاشق تو
هر کجا قصه ی عشق تو روایت کردم

اول و اخر هر شعر دعایت کردم
بعد هر شعر دلم را به فدایت کردم.



تاريخ : جمعه یکم اسفند ۱۴۰۴ | 7:46 | نویسنده : احسان |

وای نه...

فکر کن باران شبی نم نم بیاید، وای نه......
یار ِ مو خرمایی ات از در بیاید، وای نه......

بعد ِ عمری دست دور ِ گردنت جای ِ سلام
بوسه با هر "دوستت دارم" بیاید، وای نه.....

تو بپرسی: عاشقم هستی چه اندازه؟ و من
هرچه بشمارم ستاره کم بیاید، وای نه.......

از قلم موی ِ اجاق و مینیاتورهای ِ دود
چایی ِ قوری ِ چینی، دم بیاید، وای نه.....

عطر ِ قلیان ِ دو سیبت رشک ِ حوای ِ بهشت
من کنارت، غبطه بر آدم بیاید، وای نه.....

در دهانش بسته باشد، پرده ها پوشیده چشم
پلکهای ِ پنجره برهم بیاید، وای نه.....

چشم در چشمم بریزی تا شوم مست از شراب
درصد ِ گیرایی ات کم کم بیاید، وای نه.......

من همان پروانه ی ِ بدپیله ی ِ آغوش ِ تو
نوبت ِ زندان ِ ابریشم بیاید، وای نه......

کاشکی از خواب ِ شعرم برنخیزم تا ابد
طعم ِ لبهایت مگر دستم بیاید، وای نه.....



تاريخ : جمعه یکم اسفند ۱۴۰۴ | 5:33 | نویسنده : احسان |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
یف