لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.
شدم درگیر چشمانت، تُ از آغوش پاییزی
تُ حتی باخیالت هم، به فکرم شعر میریزی
منم که تند و بی پروا برایت شعر میگویم
تُ هم بر عکس من هستی شدیداً اهل پرهیزی
برایت شعر میسازم تمام خاطراتم را
تُ خیلی ساده میگویی عجب شعر غمانگیزی
نگاهت آتشین باشد،دلت مانند یک برکه
گره در دست تُ مانده که ذوقم را برانگیزی
بیا خوبی کن و یکبار،صرف از فعل رفتن کن
چه بگریزی زِ ابیاتم که بر زخمم نمک ریزی
عجب چشمی تُ داری که برایش شعر میسازم
تُ هم در جام من هر دم غمی روی غمی ریزی
#حیدریغما
تاريخ : سه شنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۵ | 0:28 | نویسنده : هاتف |






