لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.
طبعم از لعل تو آموخت دُر افشانیها
ای رخت چشمه خورشید درخشانیها
سرو من، صبح بهار است به طرف چمن آی
تا نسیمت بنوازد به گل افشانیها
گر بدین جلوه به دریاچه اشکم تابی
چشم خورشید شود خیره ز رخشانیها
دیده در ساق چو گلبرگ تو لغزد که ندید
مخمل اینگونه به کاشانه کاشانیها
دارم از زلف تو اسباب پریشانی جمع
ای سر زلف تو مجموع پریشانیها
رام دیوانه شدن آمده در شأن پری
تو به جز رم نشناسی ز پریشانیها
شهریارا به درش خاک نشین، افلاکند
وین کواکب همه داغند به پیشانیها
#شهریار
تاريخ : یکشنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۵ | 6:2 | نویسنده : احسان |






