پیچوتابِ باد، تارِ مویت را میتند
به سکوتِ ستارهها
رازِ بیکرانگی
که در آن
بوسهها چون یالِ اسبِ وهم
بر صحرای شعله
میبارید.
شب، نقرهپوشِ زفاف
چشمهایت دو آتشدانِ ظلمت
آوازهایی که چشمه در سکوت میفهمد
زیرِ درختانِ کهن
سایهها نجوا میکنند
به زبانِ قاصدکِ مهتاب.
بر قوسِ کمرت، چنان باد مینشیند
که گیسوانِ شب میشکافد
و مهتاب، شانه میکند
بر سینهات — آن گاه
نفسهایت، گرمایی چنان
که بر یخزدهترین برگِ وجودم
جویباری از آتش جاری میشود
و برگهای خزان، بر پیکرت
چون طلاهای آبشده میریزند
و عشق — در این میانه —
به بیدی برهنه میمانَد
که دهانِ ریشههایش را
رو به آسمان میگشاید
لبخندت
گُلِ سرخِ بیداریِ دیوانه
میدرخشد
و سایهات
در قلبم خانه میسازد
چون کوهی از نور.
در آغوشِ تو
چنان میتپم
که اختران
رشک میورزند
و آنگاه که تنت را میکاوم
در هر فرورفتگی — نوایی از سرود
و در هر برآمدگی — جهشِ ستارهای
تا آنجا که فریادت — یکپارچه —
چون تندرِ بیکلام
کوزهٔ جهان میشکافد
و زمان — یک آن —
از چرخه میافتد
بوسههایی که در جانِ کوه ماند
چون آوازِ گنجشکِ بهار
سرودی از ابدیت
در هیچ.
#آرش_شاهری






