لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.
هرچند که تقدیر چنین کرده گرانت
خواهان تُام با همهی سود و زیانت
ای آمده از کهنهترین خاطره ، ای عشق
سوغات تُ دُرّیست گران، در چمدانت
یک دست گل و دست دگر خنجر بُران
نشناخته کس صورت پیدا و نهانت
میخواهی و میخوانی و پس میزنی ای عشق
در حیرتم از فلسفهی فنّ ِ بیانت
قلبی که به دستان تُ با عشق سپردم
خونیست که ماسیده شده دور دهانت
با بودن تُ ثانیهها مرگ ندارند
همسانِ بهار است زمستان و خزانت
ای قلب به تنگ آمده از دوری و دیری
من نیز به تنگ آمدم از هر ضربانت
خوب است که پایان خوشی داشته باشد
این شعر که آغشته شده با هیجانت
💙
تاريخ : سه شنبه سی ام تیر ۱۴۰۵ | 5:42 | نویسنده : هاتف |






