لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.
دريایِ شور انگيزِ چشمانت چه زيباست
آنجا که بايد دل بی دريا زد همين جاست
در من طلوعِ آبیِ آن چشمِ روشن
ياد آورِ صبحِ خيال انگيز درياست
گُل كردہ باغی از ستارہ در نگاهت
آنک چراغانی كہ در چشمِ "تو" برپاست
بيهودہ ميكوشی که رازِ عاشقی را
از من بپوشانی که در چشمِ "تو" پيداست
ما هر دُوان خاموشِ خاموشيم ، اما
چشمانِ ما را در خموشی گفت و گوهاست
ديروزمان را با غروری پوچ كشتيم
امروز هم زان سان ، ولی آيندہ ما راست
دور از نوازشهایِ دستِ مهربانت
دستان من در انزوایِ خويش تنهاست
بگذار دستت راز دستم را بداند
بیهيچ پروايی که دستِ عشق با ماست
#حسین_منزوی
تاريخ : سه شنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۵ | 5:35 | نویسنده : احسان |






