لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.
و من از دور به چشم تُ قناعت کردم
بارها رفتم و برگشتم و عادت کردم
تا که از روی خودم روی بریدم دیدم
پیش چشم همه از چشم تُ صحبت کردم
هرچه از خاطرههایت به زمین ریختمش
باز در خلوت شب، جمع و روایت کردم
خواستم از تُ بگیرم سرِ زلفِ دل را
با خودم در به درِ کوچهی حسرت کردم
گفتم این بار اگر نام تُ آمد نزنم
زخمِ کهنهست؛ ولی باز رعایت کردم
دل به دریا زدنم، ترس ز غرقاب نبود
من به امّیدِ تُ در ساحل اقامت کردم
آخرِ قصه نفهمید کسی غیرِ خودم
من چه دیدم که به این گریه قناعت کردم
آخرش هیچ نماند از منِ مغرور، جز این
که به ویرانهی چشمان تُ عادت کردم
تاريخ : دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۵ | 0:23 | نویسنده : هاتف |






