لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.
یک نفر آمد که چشمش شوکت یک ایل شد
دکّه ی تنهایی ام با دیدنش تعطیل شد
یک نفر در من بلیط صندلی ها را خرید
هیچ کس لطفا نيايد ! ظرفیت تکمیل شد!
حرف زد؟ ! یا آیه های مهربانی نشر داد؟!
شعر من ناگاه جلـد دوم اِنجیل شد!
در شگفتم بی عصاهم سینه ام از هم شکافت ؛
برکه ی پرتی که زیر کفشهايش نیل شد!
آنهمه شهد و شکر در بستنی ها هم نبود
بوسه هایش شرکت سازنده ی وانیل شد!
آفتاب چشم هایش تا که رویم مکث کرد
بی تعارف وقت ذوبِ آخرین قندیل شد
یک نفر آمد تلنگر زد به خواب پیله ام!
پا شدم! باید به شکل بهتری تبدیل شد!
#محمد_علی_نیکومنش
تاريخ : پنجشنبه چهارم تیر ۱۴۰۵ | 23:37 | نویسنده : احسان |






