میبوسمت میان تلاقی بغض و حرف
میبوسمت میان هیاهوی هر چه هست
میبوسمت ، رها شدنم را بخود بخوان
میبوسمت ، خدای نوازش ، خدای مست
جانم به یمن رنگ لبان تو در تن است
شعرم به ذوق نام تو بردن شنیدنیست
اندیشه ام به وسعت یادت چو آسمان
جان کندنم به درد نبود تو دیدنیست
با آن نگاه معجزه را باب میکنی
کفر دلم نشسته به پاییز زرد و درد
با پرسه در نگاه نجیبت مرا بس است
_ "ایمان بیاورم به سر آغاز فصل سرد"
گفتم که از تلالوء لبخند های تو
_ من از شب مدام وجودم گذشته ام
گفتم کمی بخند برایم که پیش تو
_ از هر چه بود و هر چه نبودم گذشته ام
شیرین ترین بهانه ی من وقت گریه ها
ای آشناتر از همه کس با درون من
این جان خسته را تو در آغوش خود بگیر
_ بی مرز و بی حیا و بدون لباس تن
طعم لبت دلیل به معنا نشستن است
با بوسه ات به عشق بدل میکنی مرا
با آن شراب کهنه ی لبهای وحشی ات
عالیجناب شعر و غزل میکنی مرا
#سعید_خاکسار






