لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.
گشودی پلک و لبخندی زدی ، صبحم اناری شد
سپهرِ لاجوردی رنگی از چشمِ تو جاری شد
نوید آمد که صبحِ نقرهای فامی پدید آمد
سیاهی هرچه بود از آسمان رفت و فراری شد
گذر کرد از سرِ موی تو رقصان بادِ هوهویی
بهارین عطرِ گیسویت شمیمِ ماندگاری شد
غزل از اشکِ من چیدی و خندیدی و رقصیدی
شکفت آیینه ، برگابرگِ تقویمم بهاری شد
مذاب از التهابِ بوسههایت گونههایم تر
چه سرمستانه انگورت شرابِ خوشگواری شد
تو هستی روشنی بخشِ زمین ، زیرِ قدمهایت
دلم قالیچهی رنگینِ پرنقش و نگاری شد
غزالین چشمی و آهونگاهی ، دل ببر گاهی
به پایت در کمین ، قلبم پلنگِ خوش شکاری شد
نشستم روبروی کوه و گفتم دوستم داری؟
و با یادِ تو ذهنم مملو از پژواکِ "آری" شد
#مهدی_حبیبی
تاريخ : جمعه نوزدهم تیر ۱۴۰۵ | 8:9 | نویسنده : احسان |






